
|
|
27 اسفند ماه تموم شد.
امشب همه چيز تموم شد..
لحظه به لحظه امشب سخت ترين دقايق عمرم بود...
حرکت دستت وقتي از پنجره ماشين بيرون بود زيباترين رقص براي من بود..
امشب، صورتت زيباترين صورتي بود که تو عمرم ديده بودم..
لباست، وقتي از ماشين پياده شدي، سپيدترين لباسي بود که توي دنيا بود..
قدت رشيدتر از همه آدما..
صداي خندت رو نميشنيدم اما لبخندت هنگامي که به اطرافيانت نگاه ميکردي همه زندگيم رو زيرورو ميکرد..
کاش امشب بهم مهلت ميدادن جلوي همه اون آدما در مقابلت سجده ميکردم..
امشب بعد از مدتها مي ديدمت..
نميدونم شايد هرگز ديگه نتونم ببينمت..
نميدونم.. ديگه واقعا هيچي نميدونم...!
معبودم هرگز به تو نگفتم خدانگهدار امشب هم نگفتم و تا ابد نمیگم..
خداکنه زودتر بميرم، انتظارت رو توي اون دنيا کشيدن برام بهتره..
حالا ديگه منم و يه تنهايي و انتظار روز قيامت خدا.
پ.ن.1: غم.! (امشب)
پ.ن.2: شادي.! (امشب)
پ.ن.3: مـــــرگ.! (ديدن امشب تو هرچند برام مرگ بود اما مثل هميشه ديدارت عمر دوباره بهم داد حتي امشب...!)
پ.ن.4: امروز 2سال و 147مين روز.(ساعت 9 تا 12:30 شب. سه شنبه 27 اسفند87)
پ.ن.5: دوستت دارم (اگر اينجا جا بود مثل اون روزا مشق دوستت دارم برات مينوشتم). محرم @};-![]()
