تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...

ساعت ۱۲:۳۷ دقيقه شب رسيدم خونه.

27 اسفند ماه تموم شد.
امشب همه چيز تموم شد..

لحظه به لحظه امشب سخت ترين دقايق عمرم بود...

حرکت دستت وقتي از پنجره ماشين بيرون بود زيباترين رقص براي من بود..

امشب، صورتت زيباترين صورتي بود که تو عمرم ديده بودم..

لباست، وقتي از ماشين پياده شدي، سپيدترين لباسي بود که توي دنيا بود..

قدت رشيدتر از همه آدما..

صداي خندت رو نميشنيدم اما لبخندت هنگامي که به اطرافيانت نگاه ميکردي همه زندگيم رو زيرورو ميکرد..

کاش امشب بهم مهلت ميدادن جلوي همه اون آدما در مقابلت سجده ميکردم..

امشب بعد از مدتها مي ديدمت..

نميدونم شايد هرگز ديگه نتونم ببينمت..

نميدونم.. ديگه واقعا هيچي نميدونم...!

معبودم هرگز به تو نگفتم خدانگهدار امشب هم نگفتم و تا ابد نمیگم..

خداکنه زودتر بميرم، انتظارت رو توي اون دنيا کشيدن برام بهتره..

حالا ديگه منم و يه تنهايي و انتظار روز قيامت خدا.

پ.ن.1: غم.! (امشب)
پ.ن.2: شادي.! (امشب)
پ.ن.3: مـــــرگ.! (ديدن امشب تو هرچند برام مرگ بود اما مثل هميشه ديدارت عمر دوباره بهم داد حتي امشب...!)
پ.ن.4: امروز 2سال و  147مين روز.(ساعت 9 تا 12:30 شب. سه شنبه 27 اسفند87)
پ.ن.5: دوستت دارم (اگر اينجا جا بود مثل اون روزا مشق دوستت دارم برات مينوشتم). محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: چهارشنبه 28 اسفند1387 ؛ ساعت: 2:6 |



                                                                             

.:l:. مرگ 4

بالاخره امشب فرا رسيد..

شب تو..
شب من..

امشب قرار بود شب "ما" بشود..

اما نشد..

شد:
شب تو..
شب من..

ببين بين دو واژه من و تو چقدر فاصله شد..

2شبانه روز است گريه نکردم..

شايد چون در اين دو روز تو خنداني..

شايد آنقدر شدت غم زياد است که اشک چشمم به مات زدگي چشمم تبديل شده است..

امشب شب سکوت من است..

شب هلهله تمامي فرشتگان..

امشب مرا به عرش و مقام تو راهي نيست..

امشب تو زیبا ترین فرشته عرش خدایی..

امشب شب آغاز زندگي تو، شب آغاز مردگي من..

امشب نیز همچو دیشب خواهم آمد خدا کند چشمانم طاقت ديدن نور خورشيد را داشته باشند....!!

همه تن و جسم و فکر و روحم امشب شده است سکوت..

سخت ترين شب زندگيم..!

شب تو ..
بي من ..!

پ.ن.1: غم.! (غیر قابل توصیف)
پ.ن.2: شادی.! (خدا کند تو باشی)
پ.ن.3: مـــــرگ.! (خدایا این آخرین آرزومه.! تورا به بی بی فاطمه امشب این آرزوم رو بده)
پ.ن.4: امروز ۲سال و  1۴۷مين روز.(ساعت ۶ عصر. سه شنبه ۲۷ اسفند۸۷) 
پ.ن.5: دوستت دارم (تا بی نهایتی که در وصف نگنجد). محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: سه شنبه 27 اسفند1387 ؛ ساعت: 18:47 |



                                                                             

.:l:. مرگ 3

کاش امشب خضاب دستان تو، خون جگر من بود..!!!!

پ.ن.1:غم.!(دیدن چراغ های امشب غم را چنان به اوج کشاند که اشک هم در چشمم خشکید)ماتِ مات.
پ.ن.2:شادی.!
پ.ن.3:مـــــرگ.!(خدایا مگذار فردا را ببینم، التماست میکنم)
پ.ن.4: امروز ۲سال و  1۴۶مين روز.(ساعت ۹ تا ۱۲ شب. دوشنبه ۲۶ اسفند۸۷) 
پ.ن.5: دوستت دارم. محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 26 اسفند1387 ؛ ساعت: 23:59 |



                                                                             

.:l:. مرگ 2

صحنه ای رو که روزها فکرش کابوسم بود و وقتی به ذهنم میومد تنم به لرزه میوفتاد رو امروز به واقعیت دیدم..!

"خوش آمدید"

پ.ن.1:غم.!
پ.ن.2:شادی.!
پ.ن.3:مـــــرگ.!
پ.ن.4: امروز ۲سال و  1۴۶مين روز.(ساعت ۱بعد از ظهر دوشنبه ۲۶ اسفند۸۷) 
پ.ن.5: دوستت دارم. محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 26 اسفند1387 ؛ ساعت: 17:31 |



                                                                             

.:l:. مرگ 1

چیزی باقی نمونده..

سال داره تحویل میشه..

ولی من با قبل از تحویل سالم..!!!

۲۷ اسفندماه سال ۱۳۸۷

جز خود تو کی میفهمه منو، این حرفای منو...!!

حالا دیگه تنها آرزوم اینه که عید امسال رو زیر خاک باشم..

خدایا واسه بر آورده کردن آخرین آرزوم ۵روز هم وقت داری..میکنی برام؟!

التماست میکنم...

پ.ن.1:غم.!
پ.ن.2:شادی.!
پ.ن.3:مـــــرگ.!
پ.ن.4: امروز ۲سال و  1۴۶مين روز.(ساعت ۱بامداد ۲۶ اسفند ۸۷) 
پ.ن.5: دوستت دارم. محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 26 اسفند1387 ؛ ساعت: 2:55 |



                                                                             

اين نوشته را كه شروع ميكنم سعي ميكنم  اول اشكهام بر تو سلام كند بعد خودم..

نميدانم چه بنويسم..
ساعتهاست كه اين صفحه لعنتي نگاهم ميكنم اما نميدانم چه برايش بگويم كه برايت بگويد.

دلم در پشت قفس استخوانهايي اسير، دمادم خويش را ميكوبد..

چه بگويمش كه شرمسارم هم از دلم، هم از روي تو...

ديدي برايت ميگفتم من ارزش فرشته ندارم؟؟

ديدي خدا چه به سرم آورد؟

من از زليخاي آواره هم كمترم؟

نوشته هايم را كه مينوسيم با صداي بلند هم ميخوانم، شايد باد صدايي از من بسوي تو آورد..

يادت هست:
 من و باد صبا مسكين دو سرگردان بي حاصل *** من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

امسال را چگونه به پايان رسانم..؟؟؟

كه ميفهمد چه ميگويم خدايا...

نه اشكهايم تمام ميشود نه چشمم به ديدار تو باز.

ديدي آخر تو شدي يوسف من شدم زليخا؟؟

تو شدي يوسف يكتا پرست، من شدم زليخاي بت پرست

ياد آن شعر بخير..

سر هر نامه مينوشتم برايت:

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

اين شعر را از بر شدم..

بس كه در نامه هايت مينوشتم..

اما كو؟؟ يوسفم كو؟

زوليخاي آواره ي كوچه هاي مصر هم بت را شكست..

پير شد، كور شد، اما يوسفش را ديد...

خدايا كورم كن پيرم كم اما چشمانم را با ديگر يوسفي كن..

خدايا چرا انگار نميفهمي كه ميگويم، بگير چشمهايم را نميخواهم، اما بجايش يك لحظه ديدار يوسف را به من ده..

خدايا چرا انگار نميفهمي كه ميگويم، پيرم كن،‌ بگير جانم را، فقط يك بار ديگر لحظه خنديدنش را بر من عطا كن..

زليخا از هوس به عشق رسيد..

من از عشق به چه برسم..

گريه امانم بريده..

چشمم نواي ديدن نداره..

شايد من از زليخا هم كمترم..

دستمالهاي خيس اشكم را برايت ميشمارم: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ..

نميدام تا آخر نوشته چقدر ديگر خواهم گريست...

فقط ميدانم امسال نبايد تمام شود پس گريه ميكنم..

نميدانم نميدانم ديگر هيچ نميدانم..(اين جمله يادت هست؟)

هنوز حست ميكنم.. هر چند روزهاست آواره كوچه و خيابانم اما نمي يابمت...

سال كه ميرود براي من جان ميرود..

هميشه ميدانم و حس ميكنم كه در قلب تو ام...

مرا ببخش معبود، مرا حلال كن اگر نتوانستم تورا از آن خويش كنم..

بخدا گريه امانم نميدهد.. چه كنم بخدا نميتوانم..

در تو چه بود كه اينگونه مرا آواره كرد..

تا كنون مار زخم خورده ديده اي ؟؟

ديده  اي چگونه به خود ميپيچد و در خس و خاشاك ويران ميشود؟؟

آن هنگام كه در تنهايي خويش به اشك خود ميپيچم همان گونه ام..

نميدانم چگونه به تو و خدايت بگويم دوستت دارم...

خداي يوسف من، خداي معبود من، ‌من يوسفم را ميخوام، من معبودم را ميخواهم..

هميشه اين دعايم بود و هست: همه عمرم بيمه تك تك لحظه هاي عمرت..

خوشبختيت آرزوي من چه بي من چه با من.

اما درد بي تو بودن را هم انكار نميكنم..

اميد من آن دنياست.. امسال كه تمام شود من مرده ام..

نه فراموشت خواهم كرد، نه دست از اشك ريختن خواهم كشيد..

يادم هست كه تو شبها چقدر گريه ميكردي..

حال من بجاي هردويمان گريه خواهم كرد..

آنقدر گريه خواهم كرد كه قطره اي آب در دنيا نماند كه به چشم تو راه پيدا كند و چشم تو اشك آلود شود..

ياد قه قه بي صداي خنده هاي بخير..(معني اين جمله را جز تو هيچكس نميداند)

نوشته ام را اينجا تمام ميكنم چون ميدانم از غم گريه هايم غمگين ميشوي و من غم تورا نخواهم.

 

پ.ن.1: اين چند وقت اگه ننوشتم دليل بر نبودنم نبود.دليل بر گريه نكردن نبود.دليل بر نشمردن روزهايم نبود و بدان كه بودم و هستم و خواهم بود، اما حضور تو را در انتظار بودم..!!!(راستی حضور رو درست نوشتم معلم؟)
پ.ن.2: نوشته ام طولاني شد.. همينش نشونه اينه كه چقدر حرف هام تو اين مدت زياد شده.
پ.ن.3: راستي دستمال هايي كه دورو برم ريخته شد اونقده زياد شد كه ديگه حوصله شمردنشم ندارم..
پ.ن.4: امروز ۲سال و  122مين روز.
پ.ن.5: دوستت دارم. محرم @};-


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: جمعه 2 اسفند1387 ؛ ساعت: 20:13 |