
|
|
پيش نوشت 2. درسته نوشته هات قاطي بقيه نوشته ها ميشه، هر چند برا من فرق ميكنن، اما اگه خودت بخواي ميتوني جدا از بقيه بنويسي!!!
پيش نوشت 3. شمارگان: امروز 2شنبه 561 مين روز، فرشته مهربونم سلام.
*****
پسرك از خواب پريد...
نزديكاي صبح بود..
بدون اينكه سرش رو از رو بالش بلند كنه همنجوري چشماش باز موند و خيره شد..
2 ثانيه طول كشيد..
بي اختيار اشكش امونش رو بريد..
به خودش مهلت نداد سريع با همون حالت چشماشو بست و خودشو دوباره به عمق خواب فرو برد..!!
تا شايد ادامه خواب رو ببينه..!!!
داشت خوابشو ميديد...
ادامه خواب:
اومده بود پيشش...
يه چادر سفيد...
زيبا تر از هميشه بود..
يه دامن قرمز بلند كه از لابه لاي چادر گاهي هويدا ميشد...
و صورت دخترك كه پسرك همينجوري مثل هميشه ماتش بود...
پسرك تاحالا اينقدر طولاني خوابشو نديده بود...!!!
ساعت ها باهم بودن و كلي ماجرا و برو بيا...
ديگه كاملا صبح شده بود..
وقتي چشاشو باز كرد داشت ديوونه ميشد...!!!
چي شده بود كه بعد از اينهمه مدت ،بعد از اينهمه كابوس و بعد از اينهمه خواب هاي كوتاه كوتاه از اون، امشب خوابي به اين طولاني ازش ديده بود...!!!
يك شبانه روز توي فكر بود...!!!
ولي بي جواب بود.!!
****
پايان
***
وقتي اون نامه به دستش رسيد....!!!
باوش نميشد..
... : "ديشب خوابتو ديدم"
برق از كله پسرك پريد...
جواب سوالشو گرفته بود...
دليل جذاب بودن اون خوابش همين بود. دليل طولاني بودنش..
اونا باهم يه خواب رو ديده بودن...!!
پسرك باورش نميشد... نميدونست چطوري به دخترك اين خبر رو بده...!!!
هنوز هم باهم خواب ميديدن...
هنوز هم باهم گريه ميكردن...
هنوز هم شمار روزها و شمار فاصله ها كاري از دستشون بر نميومد تا اون ۲تارو از هم جدا كنن...!!
اونا هنوز هم همون بودن...
ادامه: " صبح كه بيدار شدم گفتم خدايا ببخش! چون خدا به من اجازه نميده حتي خوابتو ببينم.ميفهمي؟ اما من دارم واست مينويسم و آتش ميخرم واسه يه لحظه آرامش و كاش ميتونستم جواب نامت رو بدم"
*******پايان*******
و آن هنگام آتش از قلبم بر آمدي و گفت :
گناه آن كند كه خواست خدا نباشد...
من نه با اختيار رويا ميبينم، تو نه با اختيار كابوس...
آنچه خدا در يك شب مرهم دل كرده است و در يك شب به زخمهامان پاشيد، نه گناه است نه خود كرده...
از هم جدا كردنهايش كه حقمان نبود، حقمان بدانيم؟ اما واقعيت ها كه همين روياست و حق ما، حقمان ندانيم ؟!!
اين هم گناه باشد؟؟
ما پاك عاشق بوديم و نيالوديم عشقمان را به گناه...!!
پس امروز هم گناهي نيست.. اين سوختن است و ساختن..همين.
آنچه در حقيقت افلاك جاريست را نميشود پنهان كرد، آنچه در دلهاست را نميشود با مُهر آتش نابود كرد...
خدا خود گرفت خود هم ميداند كه بي تقسيريم...(بي تقسيري)
به ولله، كه شرافتم بر باد، اگر دروغ ببافم، كه اين چند صباحِ دي كه گذشت شيداي شيدا بودم...
شيدا تر از هر شب و هر روز...
اختيار افشان شدن اشكهايم به دست نبود. حال ميفهمم چه بود و چرا...!!
فرشته جان، معبود..
اگر بودن من گناه آفرينت است ميميرم و نابود ميشوم...قلم در دست ميشكنم اما احساس گناهت را از درونت دور ميسازم و به جان ميخرم...
تا ابد در آتش خواهم ماند اگر احساس آتش ميكني...!!
تن را خواهم سوزاند..
دل را خواهم فروخت...
چشم ها را هم ميشويم نه اينكه جور ديگر ببيند ، بلكه تا ديگر نبيند...
احساس درونم را با همين خط براي ابد به تو تقديم ميكنم و بي مِهر ميزيم تا دست هيچ مهرباني بر تن مِهرم ننشيند...
از تو نوشتن را براي ابد تقديم تو ميكنم و به پاس شكستن قلمت ، قلم دست ميشكنم تا ديگر هرگز قلمي به دست نگيرد...
تا كنون مهربانم بودي...
تا ديروز شايد معبودم...
امروز معبودم گشتي و تمام.
معبود من..
آنكه ميميرد آخرين چيزها را ميگويد و ميميرد...
نفس كشيدنم مردگي كردنيست كه چيزهاي آنرا بگويم و مردگي كردني را كه روزهاست ميزيم ادامه دهم:
ميداني از من مجنوني بيش نمانده كه به ولله جز ديوانگي كاري ندارد، پس تنهاييم را تا ابد بر من ببخش، عشقت را كه تا ابد من صاحبم آنرا، هم بر من ببخش. خواب ديدن هايم را كه تنها اميد ديدار گاه گاه تو است از من مگير.اين شمارش را و اين هر شب هر شب گريه ها را حلالم كن.آنگاه كه از شدت اشك جانم به لب مي آيد و ميدانم كه آن لحظه درونت از درد من آگاه ميشود و مي نالد از دردم كه بي درمان است ، بر من ببخش...
اين ديوانگي هايم را حلالم كن تا بي تو زندگي كردن را تا ابد ، تابم بيايد...
و آخرين چيز...
گاه گاهي بعد از نمازي كه ميخواني مرا به سوي بازگشتن به خدايمان از خدا طلب كن. كه هرچه زودتر رفتنم از اين دنيايِ بي تو و آنجا پيش خدايمان انتظارت را كشيدن، برايم بسي آسانتر است.
و راستي شمارش را هم رها مكن...
گذشتن از همه اين خواسته ها، فقط يك چيز باقيست:
اگر هيچ كدام از اينها را توانت نبود و تابت نيامد انجامش، فقط: حلالم كن و فراموشم كن. خيالت آسوده تو راحت زندگي كن من خود همه چيز را يادم ميماند و با خاطراتمان مردگي ميكنم و يادت خواهم آورد. آن دنيا منتظرت ميمانم، همه چيز را برايت در چمداني به سوغات مي آورم كه تو كه بودي و من كه بودم و دوباره يادت خواهم آورد و دوباره تو از آن من و من از آن تو خواهم شد.
****
معبود من نميدانم چگونه بگويم كه بيان شود اما سادگي رمز همه چيز است: بيش از هر لحظه و هر زماني دوستت دارم.
كاش اين صفحه نيز كاغذي بود تا نقش هاي خيسي كه الحال از صورتم جاريست را برايت بر آن نقش ميدادم تا هنگامه اي كه بدستت ميرسيد صداي كاغذِ خيسِ خشك شده اش، صداي گريه ام را برايت به ارمغان مي اورد.
نويسنده: محرم
دوستت دارم
.
پ.ن 1.حتي همين انتظارت رو براي جواب درك ميكردم(اما توان نوشتنم نبود، همين)
پ.ن 2.هم تو منو درك ميكني و هم من ميفهمم تو چي ميگي. هم تو منو ميشناسي هم من تورو.(اينو با تمام وجود مطمئنم)
پ.ن ۳.جمعه ۲۰ ارديبهشت.. ۵۶۵مين روز. با همه وجودم ازت تشكر ميكنم مهربونم كه هنوز هم....!
پ.ن ۴.حاضرم همه زندگيم رو چه اونو كه گذشته چه اوني كه باقي مونده رو يك جا ازم بگيرن اما قبلش فقط ۲۴ ساعت، فقط يك روز بي هيچ قيد و بندي من و تو ما بشيم.
پ.ن ۵.سلام.امروز شنبه۴ خرداد۱۳۸۷ میشه ۵۸۰ مین روز.امروز هم تو، خواب تو، اشك براي تو، حس تو، بخدا وقتي از خواب بيدار ميشم تا ساعتها زنگ صدات تو گوشمه، تا روزها چهرت كه ديدم توي خواب جلوي چشممه و بوي تنت توي نفسم. بگو تا كي بايد اينجوري باشم؟ دوستت دارشتنت نه كم ميشه نه كهنه. بخدا نميدونم چطور بگم كه بفهمي.كاش نميرفتي كاش نميرفتي كاش...! فرشته مهربونم دوستت دارم، ميفهمي.كاش زودتر بميرم.
پ.ن ۶.بعدا اضافه ميشه
پ.ن ۷.بعدا اضافه ميشه
پ.ن ۸.بعدا اضافه ميشه
