
|
|
روزگاري بود.....
يادش بخير....
برگهاي تقويمم را روز به روز يادداشت ميكردم....
اما امروز...
روز به روز را فقط خط ميزنم...
نه مينويسم، نه بخاطر ميسپارم...
فقط خط ميزنم، تا بميرم...
همين...
مهربانم..
ميشه تا آخر عمر تنهاي تنها زندگي كرد...
فرض كرد خدايي هست....
خدايي كه فقط و فقط مال خودمه....
سلام خدا....
مهم نيست چي هستي ...
مهم نيست كي هستي ...
فقط اين مهمه كه من مال تو ، تو هم مال من...
فقط و فقط...
روزا كه چشم باز كنم به اميد ديدن تو همه جا رو دنبالت بگردم...
بازم مهم نيست پيدات كنم يا نه....
چون ميدونم حتي اگه پيدات نكنم ؛
اين مهمه كه من مال توام ، تو هم مال من...
فقط و فقط...
شب هم كه ميخوابم تو پيشمي ....
پشت پلكهاي چشمم....
چشمام رو كه ببندم تو رو ميبينم....
تا فردا صبح....
باز فردا دنبال تو....
اصلا مهم نيست هستي يا نيستي ....
مهم اينه كه سرگرم و اميدوار حداقل پيدا كردن تو هستم...
فقط اين مهمه كه من توي تنهايي فيزيكي خودم تو رو دارم....
من و تو فقط و فقط....
شايد وقتي مُردم اون ور آب هم هيچي نباشه...
شايد هم باشه...
خوبيش اينه كه اگه شايد اون ور تويي بود....
ديگه حداقل اونجا تنها نيستم....
پيش خودتم...
اين بار جدي جدي...
من و تو فقط و فقط.....
اينم يه جور سرگرميه ....
ديگه حداقل اميدوار هيچي نيستم....
پس گلايه هام هم تموم ميشه....
ديگه به هيچكي هم احتياجي نيست!...!
اينجوري خوبه خدا؟!
خدا؟!
