تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...

درب اتاق رو كه باز كردم، خيلي راحت ميشد نفس كسالت بار اتاق رو احساس كرد.....

كمتر از خودم غمگين نبود.....

اولين چيزي كه رفتم سراغش....

آينه.....همه كسم، همه دنيا....

آخه هرچي كه ميخواستم، تو هر لحظه و هر مكاني نشونم ميداد.....

خيلي آروم رفتم جلو....

اول چشم سمت راستم رو تو صحن آينه ديدم....

غباري كه روش نشسته بود گواه خواب بودن آينه رو ميداد....

حالا ديگه قرص صورتم رو كامل ميديدم...

اون هنوز خواب بود، غافل از اينكه من برگشتم.....

حالا نوبت اون بود بيدار شه، بايد بهم خبر ميداد، بايد منو به سفر ميبرد....

دستم رو كشيدم رو صورتش......

گرد و غبار كه پاك شد، معلوم بود بيدار شده....

به وسط آينه خيره شده بودم، صبرم داشت تموم ميشد.....

برق سياهي چشمم آينه رو محو تماشاي خودش كرده بود....

خودم هم خيره.....

آينه هيچي نميگفت....سكوت...

صداي ضربان قلبم رو ميشنيدم....

انگار اونم ميخواست سكوت كنه تا ببينه آينه بالاخره چي ميگه.....

صداي شكستن منو به خودم آورد......

آينه از نقطه تصوير سياهي چشمم شكست......

انگار طاقت ديدن نداشت....

به تصاوير شكسته شكسته اي كه در پس آينه ميديدم متمركز شدم...

واي خدا چي ميميدم، قلبم داشت ميتركيد.....

صورتش پوشيده بود....

توي برف راهش رو ميرفت......

راحت ميتونستم از طرز قرار گرفتن پاهاش رو زمين بفهمم كه خودشه....

ناسلامتي روزها جا پاي اون قدمها گذاشته بودم و هر قدمش رو شمرده بودم...

هنوز به همون زيبايي بود به روشني خورشيد......

همه اتاقم از وجود همون تصويرش روشن شده بود....

اما چرا اينبار هي ميرفت.....

تو آينه نزديكش ميشدم...

اونقدر نزديك كه ........

هرچي صداش ميكردم نميشنيد.....

منو نميديد....

خيلي عجيب بود......!!!

تا حالا اينجوري نديده بودمش.....

آروم و چشم به زمين دوخته......

به خدا نزديكش ميشدم، صداش ميزدم......اما....

يه روز تموم رو همونجا دنبالش كردم....

التماس ميكردم، خاطراتم رو واسش تعريف ميكردم....

اما فايده نداشت....

اون منو نميديد، نميشنيد.....

شايد ميديد، شايد ميشنيد، اما ميخواست من منظورش رو بفهمم......

شايد از اونچيزي كه ميترسيدم سرش اومده بود.......

حرفي نميزد و منو توي وجود فراموش شده خودم رها كرد......

همه بدنم يخ زده بود......

بعد از يه روز كامل، من مات مات.....

تصوير رفت و من موندم و آينه شكسته و اتاق پر از گرد و خاك و تاريك.....

هيچ صدايي نميومد.......

منتظر بودم آينه بهم بگه.......

يكي از گوشه هاي شكسته شده آينه به زمين افتاد.......

بهش خيره شدم....

سياهي چشمم رو توش ميديدم.....

روي غبار همون تيكه آينه آروم نوشته اي نقش بست:

....... فراموشم كن .......

روي غبار قالي نشستم و همونجا بيهوش شدم.......

شايد ديگه بيدار نشم......

تا ابد خوابت را ميبينم تا هرگز فراموشت نكنم......

ميبينمت باز.....


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: یکشنبه 6 اسفند1385 ؛ ساعت: 21:22 |