تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...

سلام صفحه تنهايي‏هاي بي‏ريايم.....

شايد ديگه تو هم سلام‏هاي منو يادت رفته...

مثل خيليا كه منو فراموش كردن...

مثل خيليا كه شايد ميخوان منو فراموش كنن...

نميدونم شايد ديگه منم خودمو فراموش كردم...

كه،

كي بودم...

چي بودم...

عاشق بودم...

يادمه روزها پيش كه گاه گاهي دست به قلم ميبردم بارها از اين حس امروزم، خودمو باخبر ميكردم....

ميدونستم روزي بسراغم مياد....

بارها نوشتم....

بارها نوشتم كه روزي فراموش خواهم شد....

بارها نوشتم كه روزي من هم خواهم مرد....

البته خوشحالم، خوشحالم از اينكه روزها پيش ميدونستم و ناآگاهانه به اين روزگار نرسيدم...

خيلي چيزها واسم عوض شد...

خيليا مردن، يه عده متولد شدن...

خيليا بدبخت، يه عده هم خوشبخت شدن...

خيلي رنگا تغيير كرد...

صورت ماه برام روشنتر شد، خورشيد داغتر....

ولي...

شايد يكي از چيزهايي كه هنوز سرجاش مونده و عوض نشده صورت و سيرت تو باشه...

بارها اومدمو رو برگه هاي دفتر تو نوشتم، شكايت كردم، گلايه كردم به همه بدوبيرا گفتم اما تو ساكت ساكت موندي و فقط خوندي...

نميدونم شايد توهم اگه زبون داشتي و حرف ميزدي مثل خيليا جز يه مشت حرف مزخرف، چيزي بم نميگفتي...

ولي به هر حال فعلا كه خوبي، پس منم هنوز ميخوامت....

ميدوني آخه من توي اين مدت يه چيزو خيلي خوب ياد گرفتم...

اونم اينه كه با هرچيز طبق حقيقتِ مطلقِ درونيش نبايد رفتار كرد....

بلكه بايد اونطور كه خودشو نشون ميده و باهات رفتار ميكنه باهاش رفتار كني....

شايد بخاطر اينكه اينجوري باهام رفتار شد اينو ياد گرفتم...!!!

مثل روزگار، مثل زندگي....

زندگي كه همه ميگن: (زندگي زيباست) درسته؟

شايد واقييتش و حقيقتش، زيبا باشه و يه موهبت الهي....

ولي رفتارش چيز ديگه‏ايه...

پشت سرت مي‏ايسته و با حرفايي قشنگ مجبورت ميكنه يه سري روزهارو به اسم زندگي بگذروني اما.....

ميدوني صفحه تنهايي من...

 شايد نشه اينجا همه چيزو برات بگم....

اينم جزيي از همين حرفم بود كه بهت گفتم...

حقيقت تو مال من بودنه، اما در عمل نميتونم همه چيز رو بهت بگم....

به هرحال...

تو هم زنده‏اي، تا وقتي من زندم....

حداقل تو منو فراموش نميكني، تا وقتي من فراموشت نكردم.....

سعي ميكنم اين چند روزه بيشتر تو آينه نيگا كنم...

شايد يه چيزايي يادم بياد...

از آينده....!!!


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: یکشنبه 23 مهر1385 ؛ ساعت: 14:57 |