
|
|
صبح....
احساسي خيلي خوب.....
هوا خيلي روشنه، يا.....!
ظهر....
مستِ مست....
دورو برم رو نميبينم....
غروب...
صداي ريش ريش شدن قلب رو ميشنوم....
اين چاقو خيلي تيزه...
لامذب يواشتر....
درد داره...
شب....
ديگه نفس نميكشم....
فقط دو چشم قورباقهاي كه......
نيمه شب....
اشك و اشك و من و تنهاي و تاريكي ......
.جاي...
. تو...
. خالي...
فردا، جمعه....
تعطيل.!
اما امروز....
به هر دري زدم كه عهد خويش را بشكنم، نتوانستم......
به هر راهي انديشيدم كه براي تو عهدي نو را بسازم....
نشد....نتوانستم.....
اما....
اين عادت ديرينه من است كه بي راه نميمانم......
آري اين بار نيز راهي براي اين شكستن يافتم......
عهد در وجود من بسته شده بود....
نشكست....
اما....
شكستن تمام وجود خويشتنم آسان بود.....
خورد و خاك كردم هر آنچه در من، نامِ «من» داشت و با من بود.....
آن عهد نيز با من بود....
به خيالم شكسته باشد...
اما اگر عهدي هم بجا مانده باشد، اين بار صاحب عهدي نيست....
چون از شكستن خويش به يقين رسيدهام....
و حال امروز....
تو آزادي همانند تمامي قاصدكانِ قصه زندگيم....
قاصدكم، به دست باد ميسپارمت......
همچو قاصدكي كه سالها پيش به سويت فرستادم و تا امروز هرگز به دستت نرسيد.....
سپيدي قاصدكِ وجودِ تو، اگر از آن سياهي وجودِ من باشد، باز خواهد گشت......
تا آن روز نه مني هست نه عهدي.....
شايد هم،
ديگر هرگز عهدي بسته نشود....
ديگه سرم درد ميكرد....
بلند شدم، رفتم سمتِ آينه تو تاقچه اتاقم ....
از گوشه آينه كه سرم رو آوردم جلو قبل از هر چيز موهام رو ديدم....
يه كم جلوتر، قرمزي فشار دستم روي پيشونيم، بد جوري خودنمايي ميكرد....
بازم مثل هر شب شرشر اشكاو مالوندن بي وقفه چشمام، باعث شده بود چنتا از مُژههام يه كم پايينتر از چشمام ولو بشن....
با سر انگشتام اونارو از رو صورتم خيلي آسونتر از اوني كه اومده بودن، برداشتم.....
مثل هميشه كار زياد سختي نبود كه توي اون لحظه چشمام رو ببندم و سر انگشتاي تورو روي گونه هام حس كنم كه دارن اون مُژهها رو كه فقط به خاطر تو اونجا بودن، برميدارن....
يه نفس عميق كشيدم.....
از چشمام به چشمام خيره شدم!!....
فاصله خيلي كوتاهي بود.....
خيلي خيلي كوتاهتر از بلندي فاصله مابينمون....
اينم آسون بود....
كه...
فرض كنم چشاي تو هستن كه بهم خيره شدن....
حالا نوبت اين بود كه چشمام رو باز بذارمو تو رو به جاي خودم تو آينه تصور كنم و سير نگات كنم....
شايد اين جور كارا واسه خيليا غير ممكن باشه ...
ولي تو كه خودت خوب ميدوني واسه من تصورات و خيالات كار زياد سختي نيست ....
حتي هيچ طراح و نقاش و گرافيست كاري هم نميتونست همچين كاري انجام بده ....
شروع به ساختن تصوير تو بوسيله صورت خودم كردم....
يه نگاه اجمالي به صورت خودم .....
تنها چيزي كه شايد ميتونست شباهت بين صورت من و تو باشه، همين قرمزي چشماي من بود كه هيچوقت نتونستم اونو توي چشماي تو ببينم!!!!
خيلي آسون اون قرمزي رو جدا كردم و بقيه اجزاي توي آينه رو پاك كردم .....
حالا فقط كافي بود تصوير تورو طوري مجسم كنم كه قرمزي باقي مونده از صورتِ من دقيقا روي سفيدي چشماي تو قرار بگيره....
واي خداي من ......
چقدر ميتونست قشنگ باشه .....
رقص قطره اشكي كه توي اون لحظه روي گونه تو افتاد، زيباترين رقصي بود كه تا حالا ديده بودم ....
حالا صورت تو بود كه داشت با چشاي قرمز و پف كرده، آروم آروم جلوم اشك ميريخت....
آره تو داشتي گريه ميكردي...
اما بازم مثل هميشه يه جاي كار ميلنگيد .....
آخه هم قرمزيش مال من بود هم اشكش.....
يه لحظه به خودم اومدم ....
واي خدايا نــــه....من صورتت رو اشكي كرده بودم .....
دستم رو كشيدم رو صورتت!!! يهو چشمام رو باز و بسته كردم.....
رفته بودي.....
بازم تنها شده بودم و.......
حالا حتي آينه هم اون چيزي رو كه ديده بود باور نميكرد.....
ديگه تنهايم به حد بينهايت رسيده بود.....
نه اين كيبورد توان نوشتن تنهاييم رو داشت....
نه اين صفحه سرخ توان شنيدن.....
نه حتي همين آينه.....
نه خيالت....
نه اون دفترم كه......!!
ميدونستم يه روزي به همينجا ميرسم.....
يادته هميشه بهت ميگفتم؟.....
حالا حتي درد و دلم رو به اشكام هم نميتونم بگم....
حالا ديگه منم و منم و من.....
يه روز من با خيالت بودم و بس، 2 تا بوديم...
اما امروز من 100ها نفرم ....
من و من و من و من و.....
راستي...
ديگه نبينمت گريه ميكني هاا....
دلم ميشكنه كوچولو....
كاش ميتوانستم همچو بزرگان، كوچك و كوتاه بينديشم.....
كاش ميتوانستم همچو سهراب به اميد شقايق زنده بمانم....
كاش ميتوانستم همچو سهراب سپهري آوازِ پشت درياها شهريست را سر دهم .....
*قايقي خواهم ساخت
*خواهم انداخت به آب
*دور خواهم شد از اين خاك غريب
......
*همچنان خواهم راند
*نه به آبيها دل خواهم بست
*نه به دريا، پرياني كه سر از آب به در ميآرند
*و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
*ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان
*همچنان خواهم راند
........
و چه ايمان قشنگيست به خويش، كه فقط چشم به آن شهرِ پشت درياها بستن و راندن و رفتن و اسير نشدن......
و چه آرزويي زيباست كه به اميد شقايق روزها زنده بماني .....
و سهراب روزها در سر خود پروراند كه پشت درياها شهريست كه:
*كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
*بامها جاي كبوتر
*دست هر كودك ده ساله، شاخه معرفتي
*خاك موسيقي احساس ميشنود
.........
و...و...و....و چه شهر قشنگيست پشت درياها.......
و كجاست آن شاعر كه امروز ببيند پشت آن درياها را .....
و كجاست آن شاعر كه ببيند كه چه زود ميميرند شقايقها....
و كجاست آن شاعر، سهراب، كه ببيند فقط پشت درياهاي او شهري بود پر از پنجره و كبوتر و معرفت و موسيقيِ احساس......
آري ....
آري و كجاست كه ببيند امروز همه اينجا اسيرند .....
به اسيريِ فسونِ سر گيسوهاي همان پريانند.....
آري من نيز ميدانم كه قايقها بايد ساخت، زندگي ها بايد كرد، به اميد شقايق.....
اما ببين از همان آغاز شعر فرياد زديم كه:
قايقي،، خواهم ساخت.....
و ... تا ،، شقايق هست ......
اما هنوز آن خواهم نرسيدست.....
و تاي، شقايق هم فقط به اندازه عمر كوتاهش دارز است ....
پس هنوز نه قايقي هست و نه عمري براي زندگاني ......
و چه زيبا سرودي نازنين، ميدانم هيچكس شهرِ پشت درياهاي تو را درك نكرد....!!!
همچو من، كـه مـــرا نيـز..........!!!!!
