تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...

بعد از روزها و ساعتها ....

سلام ...

سلامي به گرماي تمام سردي وجودم...

اين بار نيز آمده‏ام تا نقش ديگري از زندگي خويش را به تصويري بر اين دفتر بنگارم...

اين بار جور ديگري مينگارم ....

اين بار قبل از نوشتن قلمم را دو نيم ميكنم ...

نيمي از آن را به قلبم فرو ميبرم و نيم ديگر را به صفحه پر از خاطره اين دفتر ...

اين بار براي اين نوشته‏ام هيچ كس را محرم نميدانم ....

نه خداي هميشه همراهم را ....

نه گذشته‏اي آبي رنگ را ....

نه حتي همين صفحه وبلاگ را ...

حتي خويش را ....

امروز تمام جنبندگان هستي را به دوري از خويش ميخوانم ....

روزي اميدم دو چشم آبي بود....

پس از آن خدايم و زان پس همين صفحه تنهاي وبلاگ خويش....

ولي افسوس امروز ....

ولي افسوس امروز، همه گوش ها و قلب ها و چشم ها غريب منند....

واي بر من .....

چه سخت است ....

فريادي به وسعتِ سكوتِ تمام مردگان، گلويم را ميفشارد....

چه سخت است كه حتي در لحظه اي تمام هستي عالم را غريبه بنگري ...

حتي خويش را ....

امشب هيچ كس را ياراي دركِ سكوتِ فريادم نيست ...

نه مادري كه روزي مرا زاده است ...

نه ديوارهاي اتاقي كه روزها محرم تنهاييم بودند ...

نه چشمان آبي كه روزها برايشان با سرخي خونم نوشتم ...

نه همين صفحه وبلاگم ....

نه تمامي فرشتگان عالم....

نه ماه ..

نه خورشيد...

نه اشكهايم....

نه ديوان حافظ كنج تاقچه اتاقم ....

چه سخت است امشب ...

با كه سخن بگويم ؟ ...

حتي خويشتنم هم ياراي درك كردنم را ندارد....

امشب براي كه سخن بگويم كه فردا روز حتي وجودِ خودم نيز ياريم نخواهد كرد ...

كاش ميتوانستم اندكي اشك غم بريزم ، اما ...

اما واي بر من كه امشب حتي اشك چشمانم هم ياراي همراهيم را ندارد....

امشب اگر تمام حروفها ، تمام كلمات ، تمام قصه هاي ليلي و مجنون ها ، شيرين و فرهادها و تمامي قصه هاي عاشقانه به ياريم بيايند باز توان بيان ذره‏اي از احساسم را ندارند...

كاش امشب تنها راهي داشتمي به سوي هفتمين آسماني كه تنها ذات حق تعالي ساكنش بود ....

شايد آنجا من و خداي من ....

تنهاي تنها ....

خداوندا تو دركم ميكني ؟....

كاش امشب خداوندم ، تنها خداوندم براي لحظه‏اي مرا به سوي خويش ميخواند ...

آنگاه براي ابد از اين زندگي رها ميشدم ...

براي ابد...براي ابد...

خداوندا من عاشقم...!!!

دركم ميكني؟


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: چهارشنبه 9 آذر1384 ؛ ساعت: 0:20 |