
|
|
حال ميفهمم يعني چه ، كه ميگويد :
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد پس چرا عاشق نباشم..!
شايد هم نه..!
قلم بشكستو ، قلبم پر كشيد و يارم رفت....
چه زود به پايان ميرسد مهر و محبت....
چه زود آغاز ميشود پايان....
زبانم سنگ شد ، قلبم ذره ذره آب...
غرق نابودي....
چشم كه باز كني جز كوري هيچ نميبيني....
نا اميديست؟
به والله كه هنوز هم ميگويم :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد....
كو شقايق ؟
زندگي اينجاست در جان من ....
اما كو شقايق؟...
اينبار زندگي هست اما نميبينم....
نميبينم شقايق را...
باز با خيال خود سخن ميگويم:
زندگي كن ، زندگي هست ...
خيالم ، ذهنم ، روح و قلبم....
همه با فريب من زندهاند ....
اما خدايا ....
با چه حقه ‹من› را فريب دهم ....
شقايقي نيست ، با چه زندگي كنم...
نااميدم؟
آري، زندگي هستم، ميدانم...
اما...
ارزاني خودت....

ديگر شقايقي نيست......!!
از تنهايي كه روزي برايم شكستي و امروز بار ديگر دوباره اسيرم كردي ؟ ...
جاده ها را گم كرده ام ...
دالان هاي خيالت را فراموش كرده ام ...
در كدامين پيچ در پيچ قلبم جا مانده اي ؟ ....
يا من در قلب تو جاماندم ؟ ..
نميدانم .... به والله نميدانم .....
امروز آنچنان سرگردان خيالاتت شده ام كه از همه هستي عالم و زندگي بريده ام ...
آري ، واژهاي بس خنده دار .... بريده ام ...
باور نميكني ؟ ....
تا به امروز كه هيچ گاه باورم نكردي ، از اين پس هم ديگر اميدي به باور كردنت ندارم ....
امروز فقط آمده ام تا تصوير ديگري از تنهاييم را برات به نمايش بگذارم و لحظه لحظه آب شدنم را نشانت دهم ...

روزي ميگفتم : تمام نوشته هايم را نشانت خواهم داد ...
اما ، .......
ميداني مرگ براي من چيست ؟
بارها گفته ام و اين بار نيز ميگويم .... فراموشي ......
آري من از نسل فراموش شدگانم ،براي تو ......
اين نوشته ها، براي من همه زندگيم هستند و براي تو حتي وجود خارجي هم ندارند ....
پس به كدامين اميد اين سخن را ميگويم ؟ .....
ميدانم روزي همين تنهايي من هم به باهم بودني متعفن و لجن زار تبديل ميشود ...
اما....
ميخواهم پاك ترين تنهايي عالم را در اين جا حفظ كنم ...
ميخواهم پاك ترين عشقي را كه انگار هرگز وجود خارجي نداشته است را در اينجا به يادگار گذاشته باشم ..
نازنين ، آبي من ...
شايد آخرين سخنانم براي تو اين باشد كه :
تا آخرين روز عالم هنوز به اميد لحظه اي ديدنت به انتظار نشسته ام ....
نازنينم ، قول نميدهم در لجنزار روزگار غرق نشوم .....
قول نميدهم هوس آلود نشوم ...
قول نميدهم زندگي كنم ....
قول .. نميدهم .. نميدهم .. قول نميدهم ....
اما از ته دل بگويم ...........
قسم ميخورم و ميدانم كه هرگز احساسي كه 2 سال پيش همراه من بود را ديگر هرگز تجربه نخواهم كرد
شايد كسي نداند كدامين احساس را ميگويم ، اما آن احساس فقط عشقي بود كه خود نيز نتوانستم معنيش را درك كنم .....
نميدانم شايد همچو خراني هوس آلود ، اسير روزگاري ديگر شوم....
اما به پاكي قلب درون سينه اي كه ديگر از دستش داده ام قسم ميخورم كه ديگر به روزگاري ، همچو روزگار گذشته ام نميتوانم برگردم ....
حتي اگر دوباره چشماني آبي و آبي تر از تو پيدا كنم ....
باز نميتوانم......
ميداني چرا ؟ ........ ميداني ؟......
چون ديگر قلبي ندارم........
تنهاي تنهايم.......
قلبي ندارم........
قلبي نمانده.....
دلي ندارم.....
قلبي نيست...
نيست...
كوير.
