
|
|
با همه بودم، اما جز با تو با هيچ كس نبودم ...
در كنج خيالستان روح تنهايم جز تو كسي را راه نميدادم ....
هميشه در خيال و توهم بودم ....
اصلا نميدانم شايد اين همه كه تو را ديده ام خوابي بيش نبوده ....
شايد همه آن فريادها، سكوتي بيش نبوده اند ...
شايد هيچ گاه چشم آبي من وجود نداشته ...
آهاي صدايم را ميشنوي ؟...
روزهاست فريادت ميزنم و هيچ گاه نشنيدي ....
آري انگار خيالي بيش نبوده اي ....
شايد اين همه از تو نوشتن نيز، خيالي بيش نبوده است ....
كيست كه مرا بيدار كند ....
هنوز در امواج سرد خيال تو از گرماي وجودت آنچنان حيران كه .....
نميدانم .. نميدانم ....
شايد فقط خيالي بودي و بس....خوابي بودي و بس...
اما براي من زيبا ترين خواب ...
زيبا ترين خيال ...
كاش هيچ گاه بيدار و هشيار نشوم نازنينم....
تو زيباترين واقعيتي بودي كه روزگاري وصال تو، فقط يك دم بود ....
و زيباترين آرزويي بودي كه امروز حتي خيال تو هم آرزويست بس دست نيافتني ....
از آن نوشته كه برايت نگاشتم روز ها و ماه ها ميگذرد ...
اما هنوز وقتي دست به اين قلم بي روح ميزنم باز احساس ميكنم ميخواهم همان را ادامه دهم ...
اين ادامه دادن تا به كي ؟ ....
نميدانم ... باز نميدانم ...
فقط اين را بگويم و ميدانم كه :
هر كه هستي و هركجا كه هستي ، خوابي يا خيالي يا حقيقت ....
بدان كه اگر يك چرغ كوچك از همه اين روزگاران دست من بود آن را به سوي تو ميگرداندم و همين خيال سردت را آنچنان به سوي خود ميكشاندم كه باز همان واقعيت شوي و باز عشقت از سر .....
