
|
|
احساس ميكردم همه حرفاش مسخرن....
هيچي بهش نگفتم ....
شروع كرد به حرف زدن .....
من فقط گوش ميدادم .....
*هيچ وقت فكر نميكردم به اينجا برسم ....
*من راهم چيز ديگه اي بود ...
*مقصدم ناكجا آباد ديگه اي بود ....
*تو اوج تنهايي با همه بودم ....
*تو اوج باهم بودن، تنها بودم .....
*قدرت رو هيچ وقت احساس نكردم....
*شايد آرزوم قدرت نبود ولي تلاشم، فرار از ذلالت بود .....
*با هم بودن رو هميشه داشتم، ولي هيچ وقت احساسش نكردم .....
*هميشه آرزوم يه ‹ تو › ، در كنارم بودن ، بود ....
*اميد رو بيشتر از واقعيت در خودم شكوفا ميكردم ....
*ميخواستم به امروز نرسم ....
*ميخواستم ديروز و امروزم يكي نباشه ....
*ميخواستم وقتي حرف ميزنم همه بفهمن چي ميگم .....
*ميخواستم حداقل انگشتام بيشتر از زبونم قدرتشونو نشون بدن .....
*هيچ وقت نشد .....
*شايد تو هم ديگه آخرين نفري باشي كه براش درد و دل ميكنم ....
*نميدونم شايد فردا هم دوباره خر شدم و به جاي تو گول يه نفر ديگه رو خوردم.....

">*روزي گنجينه اسرار اين و اون بودم ، به هركي اينو گفتم باور نكرده ....
*ولي امروز هيچكي حاظر به نگه داشتن گنجينه من نيست ....
*روزي به انتظار قدرت آيندم نفس ميكشيدم ....
*امروز آينده ديروزيه كه منتظرش بودم اما ميبيني كه .. هيچ ....
*ولي ديگه نميخوام منتظر فردا باشم .....
*هرچي شنا كردم كه شايد به جهت جريان روزگار اسير نشم ، فايده نداشت ...
*حالا هم ديگه نميخوام بيش از اين خودمو عذاب بدم ....
*بهتره به جاي تلاش بي ثمر، رو امواج روزگار آروم بخوابم، هرچه بادا باد ......
نگاه پر از شكستي بهم كرد و گفت :
*منتظر خسته شدن تو هم از درد و دلام هستم .....
*پس هر وقت تحملت تموم شد فقط بگو ، آخرين همدم من ميتونه يه سنگ زيبا باشه كه تا آخر عمر فقط گوش ميده و اصلا هم ازم خسته نميشه ....
بعد ....
خيلي آروم از كنارم بلند شد و راهشو كشيد و رفت .....
حتي نتونستم رفتنشو دنبال كنم از چشم براش گريه ميكردم ....
ولي تو دلم يه فرياد زدمو بهش گفتم ::
خيلي خري ، كاش يه كم فكر ميكردي............!!!
