
|
|
همان روزي كه من ميخواستم ...
اما نه اين رنگ ، رنگ ديگري ميخواستم ....
من آبي از خود ، سرخ از تو ميخواستم ....
اما ...
اما سياه شد ، سياه از تو و مات رنگي از خود به جاي ميبينم ...
اتاقم بهم ريخته ، ديوار ها همه سياهي رنگ ...
پنجره هاي اتاقم شكسته ...
قسمتي از شيشه پنجره نريخته و بر جاي مانده .....
آينه اتاق، پشت به رو افتاده بر زمين ...
هيچ نشان نميدهد ، حتي چهره مات رنگ مرا ..
گرد غليظي روي ميز و فرش اتاق ....
دفتري از وسط پاره شده ، در گوشه اتاق ...
روي جلدش صحنه زيبايي خود نمايي ميكند :
« دو سايه در غروب ، در وسط دريا ، سوار بر قايق عشق، لب به لب .... »
تكه هاي كاغذ پاره پاره روي زمين ...
روي هر تكيه چيز هايي نوشته :
براي تو نامــ...
هرگز بي تو نميتوانــ...
تو تنها ترين عشــ...
و خيلي جملات ديگر كه هيچ كدامشنان تا آخر خوانده نميشود ...
درب اتاق نيمه باز، يك لولايش شكسته ...
بادي كه از پنجره به داخل ميوزد ،صداي ناله درب را همراهي ميكند....
اما پس او كجاست ؟ ...
اينها كار كيست ؟....
دفترم را كه پاره كرده؟...
انگار روي ميز كاغذي ميبينم ، نه پاره نيست ، سالم سالم است ...
كاغذ را بر ميدارم و نوشته هايش را ميخوان :
**سلام بر ديوانه زمانه
(صداي خنده اي از نامه بلند ميشود انگار به من ميخوندد)
نامه را ادامه ميدهم ..
**خوب به اتاقت نگاه كن ، من اين گونه كردهام
**پنجره هايت را من شكستم ...
**دفترت را من پاره كردم ...
**درب اتاقت را هم من شكستم، تا ديگر تو و عشقت در اينجا احساس تنهايي نكنيد...
**مرا ميشناسي ؟
**منم ، همان كه عشق ميخوانديش ...
(باز نامه ميخندد و باز به من ميخندد)
**اميدوارم منظورم را خوب فهميده باشي ...
**دليلم را ميفهمي ؟؟
**خود خوب ميداني ، مطمئنم كه ميداني ...
**اين روزگار است ...
**اين رسم روزگار است ...
**پنجره شكسته هم شكل روزگار است ....
**همين است و بس ...
**و به قول خودت هميشه شاد باشي و عاشق ....
**تا ابد ........به درود ...
اين بار آنچنان خنده اي از نامه بلند ميشود كه باقي مانده شيشه ها بر پنجره هم خرد ميشود ...
لولاي دوم درب هم كنده ميشود و درب به زمين مي افتد ....
ديگر گوش هايم هم هيچ نميشنوند ....
و پـــايـــان....
و من، چون ديوانه اي در خيابانها سر گردان ....
شنيدي ميگن مستي و راستي ؟ ...
يا مثلا جام ميُ از اين جور چيزا ؟ ...
آره حتما تا حالا شنيدين كه چقدر مستي و عاشقي و اين جور چيزا رو باهم بكار ميبرن ...
يا مثلا همين جناب حافظ شيرازي خودمون كه ميگه :
مطرب بگو كه كار جهان شد به كـــام مـا
ما در پيــاله ، عكس رخ يــــــــار ديده ايـم
اي بـي خبــر زلـذت شــرب مــــــــدام مـا
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شدبه عشق
ثبــت است بـــر جـريده عالــــــم دوام مـا
خلاصه زياد اذيتتون نكنم ، اين روزا خوندن كتاب حافظ و عوامل دور و برمون بد جوري مُخ مارو تليت كرده...
از اون ور يكي مياد ميگه : جون تو ديشب عجب حالي داد هاا ....
ازش پرسيدم چطور مگه ؟ چي شده بود ؟
ميگه : ديشب با بچه ها رفته بوديم شب نشيني .. مست كرده بوديم و .....
بيــــار بـــاده كـــه بنيــاد عمــر بـــر بــــــاد است
غــلام همـــت آنـــم كـــه زيـــــــر چــــرخ كبــــود
ز هـــر چــــه رنــــگ تـعـلـق پـــذيـــرد آزادســـت
چه گويمت كه به ميخوانه دوش مست و خرابات
سروش عالــــم غيـبـم چـــه مــژده ها دادســت
خلاصه همون قضيه مستي و اين جور چيزا بوده ....
ميگه: ((وقتي كلت داغ كنه يه نفسه ميكشي بالا ....
خيلي حال ميده ...
مخت باد ميكنه ، بدنت سبك ميشه ، يه جوراي پرواز ميكني ، بال بال ميزني ....
تازه عاشقيت ميزنه به سرت و اشكت در مياد.....
آخ اگه بدوني اونجا عاشقي چقدر قشنگه ))
اي تف به اين روزگار، اگه اين هوس لعنتي نبود ،خيلي بهتر بود ...
خلاصه منم يواش يواش دارم قاطي پاتي ميكنم ....
اصلا ميدونيد چيه ؟؟
منم ميخوام يه بار امتحان كنم ، خدا رو چي ديدي شايد منم مشتري شديم ...
آره عزيز ....
ميخوام يه بار هم كه شده ، دور از هوس و هركس كه شده مست بشم ...
ميخوام وقتي چهره تو مياد به ذهنم ، وقتي توي كهرباي چشمات غرق ميشم ، ميخوام اينبار ساكت نمونم ...
ميخوام اين بار چشمام رو خشك نذارم ، ميخوام اگه شده يه شب گريه كنم ...
ميخوام منم پرواز كنم .....
شايد فرودي نداشته باشه ، شايد اولين و آخرين باري باشه كه به يادت گريه ميكنم ولي ميخوام مست بشم ....
ميدوني؟ ميگن مستي گناهِ ، حرامه .....
ولي يادت نره من هموني هستم كه از همه چي بريدم ....
ميخوام يه شب برم...
بايد يه شب معني باده و جام و مستي و عاشقي رو بفهمم ....
ميخوام يه شب جدي جدي به ياد تو مست بشم ...
خسته شدم از بس اينجا گفتم كه مست توام ...
خسته شدم از بس تو خيالاتم براي تو گريه كردم ولي اشكي نديدم ....
خسته شدم از بس بگم «ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد» ....
ميخوام يه شب اين قدحِ مي رو سر بكشم ، تا آخرش ...
شايد مستيِ يه شبه بتونه اشك هايي كه مدتهاست پشت چشمام جمع شده رو يه جا خالي كنه ...
و شايد اون مستي يه شبه، بتونه منو از اين دنيا خلاص كنه ...
انگار جناب حافظ شيرازي هم يه روزايي با نظر من موافق بوده :
دور فـلـك درنــگ نــدارد شـتــــــاب كـن
زان پيشتـر كه عالم فاني شود خــــراب
ما را ز جــــــام باده گـلـگـون خـراب كـن
خورشيدي ز مشرق ســاغر طلـوع كـرد
گـر برگ عيش ميطلبي ترك خواب كـن
روزي كــه چرخ از گـــل ما كوزه ها كنـد
زنــهار كاسه سـر مــــا پر شــراب كــن
ما مـرد زُهد و تُوبــه و طـامـات نيستيـم
بـا مــا بجــام باده صافــي خطاب كـــن
كــار صواب باده پرستــي اسـت حافــظ
برخـيــز و عــزم جــزم بـــكار صواب كــن
اين كوزه چو من عاشق زاري بودست
در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او ميبيني
دستيست كه بر گردن ياري بودت
دلم تنگه و خيالم لبريز از ياد سنگين و زجر آورت ....
روزي وقتي اينجا مينوشتم خوشحال ميشدم كه دارم گنجينه اي از حرفهايي براي تورو جمع آوري ميكنم
هر روز يه جمله ....
هر روز يه نامه ....
هر روز يه خواب و يه خيال تازه .....
خيلي وقت ازش گذشته ....
اون روزا وقتي برات مينوشتم خيلي زيبا حرفام رو ميگفتم .....
اما حالا چي ...
ميبيني ؟ ...
دارم به زبون حال مينوسم ، نه اينكه بده ولي...
ديگه نه حوصله جمله بندي و جمله سازي رو دارم نه حوصله هيچ چيز ديگه ....
فقط به نوشتن از تو ادامه ميدم ....
ادامه ميدم تا حداقل بتونم تنها آرزوي مال تو بودن، كه نوشتن از توست رو براي خودم برآورده كنم ..
آبي من :
من ديگه بريدم...
نمي گم از عشق تو بريدم، هيچ وقت هم نميگم
ولي از خيلي چيزا خودمو بريدم تا از تو و عشقت بريده نشم ...
من از خدام بريدم ...
از زندگيم بريدم ....
از خانوادم بريدم ....
از درسم بريدم .....
از دوستام و از همه چيم دارم بريده ميشم ....
اما هنوز از عشق تو نــه .....
اون چيزايي هم كه واسم باقي مونده رو هم دارم از خودم ميبرم ...
ميخوام به اندازه كافي خودمو سبك كنم تا بتونم همه سنگيني درد عشق تورو توي وجودم تحمل كنم ...
ميدونم شايد ديگه هيچ وقت نشه با تو باشم ....
و از روز اول هم ميدونستم كه من توان خريد عروسكي مثل تورو نداشتم ....
ولي توان به ياد داشتن تو رو برا هميشه دارم ....
شايد چيزايي كه من دارم ازشون بريده ميشم خيلي با ارزش تر از ياد تو و خود تو باشن ....
ولي من اونارو رها ميكنم و همون ياد تورو تو قلبم نگه ميدارم ....
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم
عاشق نميرم
گاهي وقتا ميگن قسمت نيست ......
گاهي وقتا ميگن تقدير نيست ....
گاهي وقتا ميگن خود عشقه كه عاشق رو نميخواد ....
من همه تلاشم رو واسه عوض كردن قسمت و تقدير ميكنم ....
اگه بازم تقدير نخواست و عشق منو رها كرد منم به حرمت عشق حرفي ندارم ....
ولي .........
ياد تورو هيچكس نميتونه از من جدا كنه ...
حتي خودت ....
چون ذهنم ديگه مال خودمه ....
به هرچي بخوام فكر ميكنم و اونم چيزي نيست جز عشقي كه شايد هيچ گاه........!!
شايد اين شكل عشق برا خيلي ها منفورو زجر آور باشه ....
نميخوام نظرشون رو عوض كنم ولي :
مگر نه عشق شيطاني از جنس آتشه؟؟
من اين شيطان رو ميخوام و اسيرش ميشم ، هرچند غلط باشه..
كاش ميشد از اين وبلاگ هم خودمو ميبريدم ولي نه ...
اينجا تنها يادگاري از توست كه خودم به خودم دادم....
اينجا رو به ياد كهرباي چشماي تو، كهرباي عشق خوندم .....
اينجا تنها جاييه كه اگه روزي فقط چند ثانيه به آخر عمرم مونده باشه ميتونم آدرس همه نوشته هام رو توي همون چند ثانيه بهت بدم و همه حرفام رو يه جا بهت گفته باشم ....
حرفايي كه واسه تو گفتم رو هم يه جا جمع كردم تا بتوني خيلي راحت ببيني ....
آخرين حرف امروزم هم ......
خدا كنه توي اون زموني كه كوزه گري در زمانهاي دور داره از خاك من كوزه اي ميسازه دسته اونو اونقدر محكم و زيبا درست كنه كه هيچ وقت نشكنه و از گردن يارش جدا نشه حتي اگه خود كوزه بشكنه .....
ولي امروز ......
نوشتن از تو هم برايم يك آرزوست .........
