
|
|
بي احساسي را .....
امروز چاقويي از عشق تو ميسازم و با تمام وجود احساسات و قلب و عقلم را پاره پاره ميكنم ...
آنچنان خوردشان ميكنم كه گويي روزي اين سه در من وجود نداشته اند ....
نميخواهم ديگر هيچ چيز مرا از عشق خيالي تو دور كند .....
نميخواهم در آن هنگامي كه ديگري به سراغم مي آيد ، عقلم درست فكر كند و به احساساتم فرمان دهد كه اين قلب نا آرام را آرام كن ....
و نميخوام اين قلب و عقل آرام گيرند ....
نمي خواهم روزي اسير منطق شوم ...
نميخواهم عاقل شوم ....
ميدانم غلط است ...
ميدانم مرا از عشق حقيقي دور ميكند ، اما نميخواهم .....
مگر نه غير از اينست كه ميگويند عاشق ديوانه است .....
ميخواهم خودم اين سه را نابود كنم تا ديگر هرگز راهي براي عاقل بودنم نماند .....
ميخواهم تا ديوانه ام ، ديوانه بمانم .....
نمي خواهم روزي عقلم مرا عاقل كند ....
هر سه را تكه تكه ميكنم ، خورد ميكنم ، نابودشان ميكنم ....
ميشوم يك تكه سنگ و يك چاقو كه خون عشق تو بر آن خشك كرده است ....
و براي هميشه آن خون مانده بر چاقوي عشقت را ميپرستم ....
نه ديگر احساسي هست ، نه عقلي نه دلي ، تا ديگر عاشقِ عاقلُ و بالغي پديد نيايد ....
ديگر نميخواهم جدا شوم ....
فقط ميخواهم با ياد خيالاتت زندگي كنم ....
فقط ميخوام ديوانه اي چاقو بدست باشم .....
هيچ احساسي را پاسخ نگويم ....
هيچ قلبي را اجازه نزديك شدن نميدهم ....
هيچ خوشبختي را راه نميدهم ...
فقط با چاقويِ خشك خونِ عشقم به سوي آينده و انفراد و انزال خود ميرود ...
تا روزي كه مرگ بخواهد مرا در آغوش كشد ....
آن روز احساسات مرگ را پاسخ ميگويم ....
چاقوي خشك خونِ عشقم را بدستش ميدهم تا دوباره خونهاي خشكش را به جانم فرو برد ....
در آن روز، به آرزوي الحال خود ميرسم .....

بالاخره با عشق تو ، بدون آنكه تو بداني، جان به جان آفرين ميگويم و به سويت ميآيم ....
چه كسي به تو ميگويد ؟ ....
آري ... اين خبر را ...
مردنم را ....
آيا در آن روز نيز همين گونه اي ؟ ....
هنوز بي ياد من ؟ ...
و باز من در اعماق تاريك مرگ خود، هنوز به فكر روشناي و اميد تو ....
و آري كاش ميتوانستم ببينم ....
بي قيد و بي خياليت را....
و كاش رها شدنت را ميديدم، از دست خيالاتي كه هيچ گاه به سراغت نيامدند.....
هيچ كس مرا باور نكرد....
باور نكرد، جنگل جان مرا ....
من نيز باور نكردم، جنگلم را،جانم را ....
هيچگاه....
ديگر از تو انتظاري نيست ....
حتي اندكي به من فكر كردن را ...
حتي يك لحظه خنديدن به حال مرا ....
حتي لبخندي از روي شادي براي مرگ من.....
كاش بودي .....
فقط يك لحظه در فكر من .....

اما باز افسوس و صد افسوس ....
چشمامو باز كردم ديدم نشسته روي لبه ديوار ....
احساس كردم كه يه نيگا بهم كرد و پر زد و رفت ....
دويدم دم كوچه ....
همونجور پر ميزد و رفت ....
باورم نميشد ....
هنوز يه مرغ عشق ديگه تو قفس بود ....
هرچي فكر ميكرم چرا پريد نميتونستم بفهمم .....
اون اصلا پريدن بلد نبود ...
اون تو قفس به دنيا اومده بود ....
تو قفس زندگي كرده بود ....
اون اصلا نميدونست آزادي يعني چي ....
بجز اون يكي مرغ عشق تو قفس، هم زبون ديگه اي نداشت ....
اميدي نداشت ، آرزويي نداشت ....
من جلوش شادونه ميريختم ....
اون فكر ميكرد من خداشم ....
بجز با هم صحبتش ديگه با كسي آواز نميخوند ....
چرا پريد ؟ ....
كجا رفت ؟ ...
از وقتي پريده دارم با خودم فكر ميكنم :
امشب كجا ميره ؟ ...
خونه نداره ، هم آوازي نداره ، آب و دون هم نداره ...
كاشكي ميگفت ميخواد بره ...
اون وقت هردوشونو باهم ميپروندم ....
اصلا ميبردمشون تو يه باغ آزادشون ميكردم ...
آخه تو اين شهر پر از دود و دم و بي درخت كجا داره كه بره ؟ ....
امشب ميميره ... نه ؟ ....
خدا نكنه ....
اصلا ميدوني چيه ؟ ...
چون اسمش مرغ عشقه برا من مقدسه ....
مرغك من كجايي ؟ ....
همش به قفس نيگا ميكنم كه جاي تو خاليه ....
اون يكي مرغ عشق، هم كز كرده يه گوشه قفس....
مثل اون روزا جنب و جوش نداره ...
ديگه صداش در نمياد ...
تنهاييش رو احساس ميكنم ....
ميبينم كه زجر ميكشه ...
چيكارش كنم ...
هيچي نميخوره ....
اون روز كه پريد ، اين يكي مرغ عشق تا چند ساعت به يه گوشه قفس خيره شده بود و هيچ تكوني نميخورد ...
بدنش رو ميديم كه از شدت نفس نفس، تكون ميخورد ....
چند بار ميخواستم اينو هم آزادش كنم ....
اما ديدم نه ، آخه اگه الان بره ديگه نميتونه هم آوازشو پيدا كنه ...
آخه چرا رفت؟ كجا ميخواست بري؟ كجا رو داشت كه بري؟
نميدونم چي بايد اسمتو بذارم ...
بي وفايي ؟
گناه اين يكي مرغ عشق چيه كه حالا بايد اينقده تنها باشه ؟ ....
آخه اصلا نميتونم فكرشو بكنم ..
نميتونم فكرشو بكنم كه چرا ؟ ....
چرا ؟ چرا ؟ ....
بازم دلم گرفته .... مثل هر روز ...
اومدم تا يه كم بهات حرف بزنم ....
مثل هميشه حرفايي كه ميدونم تو نميشنوي و نميخوني ....
اين حرفايي كه ميخوام باهات بزنم دوست دارم غير خودت هيچكي نخونه ...
دوست دارم بين منو خودت باشه، تنهاي تنها ....
اگه يه روزي اومدي خوندي ، اگه يه روز ديدي ، اگه يه روز شنيدي ميخوام به كسي نگي ...
اما ميدوني چيه ؟ ...
اينجا هرچي بنويسم همه ميتونن بخونن و نظر بدن ....
اما تا كجا ؟ چقدر ميخوان بخونن .... تا آخرش ؟؟؟
من اونقدر واست مينويسم كه نتونن بخونن ،اونقدر كه خسته بشن و ديگه نخونن .....
اونقدر باهات دردو دل ميكنم كه همه حالشون بهم بخوره و ديگه نخوان گوش بدن .....
اونقدر كه جز تو هيچكسي نتونه بخونه ....
از اينجا شروع ميكنم:دوباره بهت ميگم سلام .....
ميدونم شايد تو هم از من خوشت نياد ....
شايد تو هم از حرفايي كه هيچ وقت به خودت نگفتم هم خوشت نياد .....
ببين همين اولش بگم .....
ميدونم كه خيلي خرم كه دارم اين چرتو پرتارو مينويسم و خيلي احمقم كه دارم اينجوري وقتم رو تلف ميكنم ....
ولي چيكار كنم؟ ميخوام با خيالت زندگي كنم ....
اجازه كه ميدي ؟ ...
هروقت ميخوام باهات حرف بزنم زبونم ميگيره ....
اين مانيتور لعنتي هم كه هميشه صفحش آب بازي ميكنه ....
ميبيني چقدر عشق من احمقانس ؟ ....
من خودم هميشه به دنبال عشق حقيقي بودم ....
ميدونم يه روزي به اين نوشته هاي خودم ميخندم ، ولي ....
ميخوام بنويسم، ميخوام اگه همينجوري موندم ، حسرت نخورم كه چرا حداقل حرفاي دلمو ننوشتم ...
به قول يكي از دوستام من آينده خودمو ميدونم ...
ميدونم وقتي پير بشم حسرت روزايي رو ميخورم كه چرا من ميتونستم عاشق باشم ولي نبودم ؟
ميدونم حسرت اينو ميخورم كه اي كاش منم شبايي داشتم كه به جرم عاشقي تو اتاقم مبحوث ميبودم ...
اي كاش منم روزايي رو داشتم كه از شدت كتكهاي ديشب كه با تو تلفني حرف زدم همه بدنم سياه و كبود بود...
اي كاش منم روزايي رو داشتم كه بخاطر ديدن تو از مدرسه فرار ميكردم تا بيام تو رو ببينم ...
اي كاش منم روزايي رو داشتم كه، غذا نميخوردمو و شبا خواب نميرفتم فقط به جرمي كه عاشق شدم ....
اي كاش وقتي واسه تو نامه مينوشتم و اون نامه هارو ازم ميگرفتن به جرم عاشقي تو با كمربند بابام سياه و كبود ميشدم فقط به جرم دوست داشتن تو...
اي كاش به خاطر عشق تو روزايي رو داشتم كه از زندگي كردن محروم ميشدم ....
توي يه جمله بگم :
ميدونم وقتي پير بشم حسرت اينو ميخورم كه چرا عاشق تو نبودم و تو رو بدست نياوردم...
اميدوارم كه خسته نشده باشي ،آخه ميخوام همه رو خسته كنم...
ميخوام همه رو از خوندن حرفاي خصوصيمون محروم كنم...
ميخوام تا جايي ادامه بدم كه همه بگم اصلا به ما چه؟ اين ديوونه داره چي مينويسه...
هنوز ميخوام باهات حرف بزنم، هستي ؟
ميدونم حسرت اينو ميخورم كه چرا اون روز لب رودخونه نتوستم حرفم رو بهت بزنم ....
خيلي ساده ميشد عاشقت بشم و دوست داشته باشم .....
خيلي ساده ميشد بهت بگم دوست دارم، جمله خيلي آسونيه. نه ؟
بخدا عشق سخت نبود بدست آوردنش خيلي ساده بود..
ميدونم حسرت اينو ميخورم كه يه جو جرات نداشتم....
آبي من هنوز گوش ميدي ؟....
لااقل اينجا باهام هم پا باش....
ميخوام هرچي خواننده دارن اين نوشته منو ميخونن از پا در بيارم ميخوام اون چيزي رو كه دوست دارم فقط به خودت بگم و تو نوشته هام گم كنم تا كسي نبينه...
ميخوام بنويسم،اونقدر كه انگشتام خسته بشه ....
آبي من...من نه ميدونستم احساس چيه نه ميدونستم عشق....
خيلي ها بهم ميگن تو رومانتيكي....
من ؟؟..من اصلا نميدونم رمانتيك يعني چي....
تو فال نامه هارو هم كه ميخوندم ميديدم كه نوشته متولدين اين ماه اصلا رمانتيك نيستند...
نوشته بود براي شنيدن جمله دوستت دارم از اين آدم ها بايد صبر ايوب داشت .....
اما،فكر نكنم شنيدن اين جمله از من برا، تو خيلي طول كشيد ؟ ...
ولي تو هنوز حتي به من سلام هم نكردي...
ميدوني چيه؟ تو از من يه چيز ديگه ساختي...
تو از من يه شخصيت دوم درون خودم ساختي كه هميشه با من در جنگ و با تو در صلحه...
هرچي هم كه از تو بدي ببينه بازم دست از تو بر نميداره....
حالا نميدونم اين كدوم منيه كه داره باهات حرف ميزنه....
مني كه تو ساختي يا مني كه مال من بود ....
نميدونم هنوز هم نميدونم كه تو منو ميخواستي و ميخواي با نه ؟ ....
نميدونم، خواستن من يطرفه بود يا نه ؟ ....
با اون همه ترسي كه داشتم،من عشقم رو بهت ثابت كردم...
با اينكه به خودت نگفتم،با اينكه از روي تو ترسيدم ....
روبه روي تو نه...
ولي پشت سر تو داد زدم ،همه هم شنيدن، خودت هم فهميدي .....
وقتي داد زدم فاصلم با تو زياد نبود ....
اما تو چرا ؟؟اون روز چي شد ؟ ....
يادته ؟ 1 سال پيش بود كه فرياد ميزدم ....
تو به من خنديدي نه ؟ ....
دوست داشتم همينجا قسم ميخوردم كه ديگه بعد تو با هيچكي يار نميشم...
اما نميدونم ، آخه من ديگه دل ندارم ....
شايد يكي ديگه بياد و اين بار دل منو نبره ولي مغزم رو با خودش ببره...
من دلمو تو خورجين تو گذاشتم ....
اما انگار خبر نداري ....
انگار هيچ وقت نفهميدي .....
آبي من خسته كه نشدي ؟يه كم ديگه طاقت كن...
هنوز چند نفري مونده كه دارن نوشته منو ميخونن....
ميخوام اونا هم از پا در بيان...
ميخوام وقتي همه رفتن حرفم رو بهت بزنم...
اينجا وقتي حرفم رو بهت بگم خودت هم نميتوني بفهمي...
فقط همين كه بخونيش برا من كافيه....
جز منو ، خداي من و اين وبلاگ هيچكي نميفهمه .....
هميشه دوست داشتم ببينم كه تو بالاخره اون روز چي گفتي ؟ ....
ميدوني چيه ؟اگه دست خودم بود و اگه اونقدر بزرگ شده بودم...
آخه هنوز خيلي بچم..
ميدوني چرا؟ چون نتونستم تورو بدست بيارم...
اگه ميشد،همين الان ميومدم...
اونقدر دم در مينشستم تا بيايي و حرفتو بهم بگي...
اونقدر مينشستم تا بيايي منو بزني و بگي بروو گم شو...
ديگه حداقل ميفهميدم نميخوايي و دوسم نداري....
اين حرفايي كه الان دارم برات ميزنم مثل يه بغض تو وجودم بودن كه حالا ديگه گنديده شدن و دارم اونارو دور ميريزم...
ميدونم هيچ فايدهاي هم ندارن، ولي ميگم...
اون وقتا كه هنوز بغض بودن اگه ميگفتم ممكن بود كاري باشن...
ولي حالا ديگه فكر نكنم...
حالا ديگه من موندم و يه زندگي آروم و بي درد سر...
اگه ناشكري كنم ، همه بهم ميخندن كه چرا من اينجوري فكر ميكنم...
اگه هم بپذيرم ، وجوديتي كه تو برا من ساختي باهام درگير ميشه....
ميبيني ، ميبيني چقدر اسير شدم در حالي كه آزاد ترين مرد زمينم؟...
هنوز حرفام باهت تموم نشده...
من دارم با خيالت حرف ميزنم ها ،نكنه خيالت خسته شده باشه...
ميبيني؟ از خيالت ياد بگير ،چقدر مهربونه....
هر وقت به خيالت بگم دلم برات تنگ شده، مياد پيشم و به درد و دلام گوش ميده ...
هر وقت هم كه من گريه كنم با لباش اشكامو پاك ميكنه...
تازه خبر كه نداري ،هر وقت بهش بگم دلم واست تنگ شده ميگه بيا ماچم كن....
واي خدا، نميدوني چه كيفي دارم ، نميدوني لباش چقدر شيرينه...
وقتي به چشاي خيالت نيگا ميكنم تو آبيش غرق ميشم و كلي شنا ميكنم...
لباي خيالت هميشه گلي هستن...
وقتي سرم رو ميزارم رو پاهاش موهاش ميريزه رو صورتم....
منم چشامو ميبندم و اونم خيلي آروم سرشو تكون تكون ميده و آبشار طلاي موهاش رو صورتم موج ميزنه...
دستاش هميشه صاف و تميزه ، چقدر دستاش قشنگه....
وقتي به سينش تكيه ميدم از بوي عطر تنش تا چند ساعت هموجوري رو سينش بي هوش ميشم...
من و خيالت هميشه پرواز ميكنيم،اون بلده بپره ولي من نه....
اما اون دستمو ميگيره و با خودش ميبره بالا....
وقتي دستش تو دستمه انگار منم پرواز كردنو ياد ميگيرم....
اصلا ميدوني چيه ؟ من خيلالتو بيشتر دوست دارم....
تو حتي به خوابم هم نميايي...
ولي خيالت واسش فرقي نداره من خوابم يا بيدارم،
خوشم يا مريضم ، خوبم يا بدم ، خندونم يا گريون....
هميشه باهامه ،واي چقدر دوسش دارم...
نه بهم دروغ ميگه،نه حرف بد ميزنه...
مثل خودم ساده و آرومه ....
هرچي بهش بگم ميگه چشم ،هر چي هم بهم بگه ميگم چشم...
آبي من ،اين آخرين نفريه كه هنوز داره نوشته منو ميخونه....
ميخوام اين آخري رو هم از پا در بيارم...
ميخوام اينو هم از ميون تنهايي هام دور كنم...
حرف دلم رو نميخوام كسي بخونه
هنوز خيلي حرفا باهت دارم....
آبي من نميخوام بگم از نوشتن واسه تو خسته شدم...
نميخوام بگم از عاشق بودن تو خسته شدم...
نميخوام بگم از عشقي كه ميدونم شايد هيچ وقت بهش نرسم خسته شدم...
نميخوام بفهمم كه اين عشق حقيقي نبودم...
هنوز خودم هم نفهميدم...
اما نميخوام بفهمم كه دروغ بوده....
اگه قرار بگي نه ، بهتره كه تو همون ابهام زندگي خودم بمونم...
آره ميخوام همون گنگ و منگ بمونم...
اما حداقل خيال تو رو داشته باشم....
من هيچ چيز جالبي برا تو ندارم...
ممكنه كه اصلا واسه تو حتي بدرد هم نخورم...
اما بدون،تو براي من يكي هستي و يكي ميموني....
تو برا من ثابت و تكي...
اينو گفتم و بازم ميگم،از تو بهتر همه جا هست...
اما ديگه من دلي ندارم كه بخوام به كس ديگه بدم....
من مال تو هستم ،تو مال مني...
ميدونم كه هيچ وقت من و تو ما نميشيم ....
اما،بازم دارم با اميد خياليت زندگي ميكنم ....
كاشكي برا يه دفه هم كه شده تو خورجينتو نيگا ميكرديو دل منو ميديدي...
كاشكي ميفهميدي...
هنوز هم توي معماي تو موندم كه آيا منو ميشناسي؟...
آبي من اينو بدون....
من بالاخره يه روز ميام پيشتو دلي كه تو خورجينت هستو مال منه بهت نشون ميدم...
حتي اگه اون روز تو خورجينت يه دل ديگه باشه،واسه من فرقي نميكنه...
فقط ميخوام يه روز بفهمي ،ميخوام يه روز بخوني...
ميخوام اين نوشته هاي فقط به خاطر تو رو يه روزي بهت نشون بدم...
همه ميگن نا اميدم ،اما ببين ،ببين چقدر به تو اميدوارم...
رفتن تو رو ديدم و افتادن خومدو تو چاهي كه رهايي از اون ممكن نيست،اما بازم به تو اميد دارم...
مگه خدا نميگه دنياي ديگه اي هم هست...
مگه نميگه توي اون دنيا هركي از هركي حقي داشته باشه ، اون شخص رو ميبرن پيشش تا حقشو از اون بگيره...
خوب پس ديگه چي ميگي ؟ چي از اين بهتر؟...
من تو اين دنيا قلبم رو پيش تو جا گذاشتمو از پيشت رفتم تا مطمئن باشم كه اگه توي اين دنيا دوباره نديدمت توي اون دنيا حتما ببينمت و حقم رو ازت بگيم...
اگه تو اون دنيا هم اجازه داشته باشم كه مثل اين دنيا حرف بزنم بدون كه به اندازه حقي كه گردنت دارم و بايد از ثواب هات بردام، از ثوابهاي خودم بهت ميدم و از گناهانت ميگيرم تا نكنه بخاطر گناهي كه با من كردي به جهنم بري...
آبي من، فكر نكني كه حرفاي من با تو تموم ميشه...
فكر نكني كه من، خيالتو تنها ميزارم...
فكر نكني كه از تو خسته ميشم...
من ديگه از خودم سيرم ، از زندگيم ، از همه چيم ، دوست داشتم يه روزي يه نامه مينوشتم و ميذاشتم رو ميز اتاقم و از خونه ميرفتم...
ميرفتم اونجايي كه هيچكي منو نشناسه...
اونجايي كه اونقدر از تو دور باشم كه از دوري عشقت ميمردم....
آبي من ، من هميشه دوست داشتم تو زندگي مجنون باشم و يه ليلي رو هميشه با خودم داشته باشم....
آبي من ، من تورو به خاطر چرخه حياط و زندگي نميخوام...
من تورو به خاطر اينكه يه روزي بگم اين فرزند منه ، نميخوام...
من ميخواستم تو رو بخاطر خودت و خودم داشته باشم...
آبي من ميگن دوست داشتن بهتر از عشق داشتنه....
شايد واسه اينكه فكر ميكنن عاشق ، عشق رو به خاطر خودش ميخواد ،نه....
من تورو به خاطر خودم نميخوام...
اگه بخاطر خودم بود تا حالا خيلي وقت بود تورو اسير خودم كرده بودم...
من آزادي تو رو ميخوام،من عشق تو رو ميخوام ....
اگه تا حالا بهترين خواستن رو برا تو نميخواستم ، الان تو رو داشتم...
من ميخوام خودم بسوزم اگه تو راحت ترو آزاد تر باشي...
ميخوام برم و بيميرم اگه تو رها و بهتر ميشي...
يه لحظه صبر كن، ساكت باش...
آبي من انگار ديگه كسي نيست ،انگار تنها شديم....
انگار ديگه كسي نميخونه،خدا كنه...
خودمو، خودتو، خدا و اين صفحه سرخ ...
آبي من، من، نه ميگم تو بي وفايي ، نه ميگم نامرد ، نه ميگم عاشق كش....
اصلا ميدوني چيه ؟ ...
من مال تو هستم،من اسير تو هستم...
هرچي دوست داري انجام بده...
ميخواي منو نداشته باشي؟ ميخواي منو بكشي؟...
ميخوام به كس ديگه اي باشي؟...
ميخوايي از من دور باشي ؟...
به فكر من نباش...
تو آزاد باش ، هرجا كه ميخواي بري برو ، هركاري كه دوست داري انجام بده ، هرچي دوست داري از منو اين زندگي افسوس بار من دور باش....
هيچكي هم حق نداره بهت بگه چرا نسبت به من بي وفايي كردي...
تو اصلا بي وفايي نكردي...
اگه هم دلم تو خورجينت سنگيني ميكنه خيلي راحت دور بندازو برو...
من عاشق تو هستم...
من همه زندگي و بهترين زندگي رو برا تو ميخوام...
واسم هم فرقي نميكنه كه تو با كي باشي و كجا...
بدون كه : منم مثل همه اين آدما يه روزي زوج ميشم و مثل همه جونوراي عالم زندگي ميكنم و تو ادامه اين زندگيو نسل هاي بي ثمر، نقش خودمو بازي ميكنم و بعدش هم ميميرم...
اما ميخوام بدوني كه هركجا كه باشم وهرجوري كه باشم با خيالت زندگي ميكنم و هميشه به اميد اينكه يه روزي دوباره ببينمت و بهت بگم كه چقدر عاشقت بودم نفس هامو به پيش ميبرم...
اگه هم ميشد همه اين نوشته هارو ميفرستادم به اون دنيا كه مطمئن باشم بالاخره اونجا ميتونم نشونت بده...
آبي من حرفي رو كه ميخواستم بهت بگم توي يكي از اين جمله ها برات خاكش كردم تا هيچكي نبينه....
ميخوام بعدها فقط به خودت نشون بدم ....
پنهونش كردم تا كسي نبينه و نخونه ،بجز خودت...
با اينكه هنوز برات اونقدر حرف دارم كه بتونم همه خواننده هامو از پا در بيارم اما ديگه تمومش ميكنم ....
هنوز نوشته هاي ديگه اي هم هست كه بايد بدون تو بنويسم و در تنهايي من و خيالت و اين وبلاگ سر بشن .....
حرفاي من براي تو هيچ وقت تموم نميشن...
چون عشق من به تو هيچ وقت تموم نميشه...
راستي يه چيز ديگه،ميدوني چرا اينقدر واست حرف دارم؟...
ميخوام اگه يه روزي تو رو فراموش كردم ديگه حسرت اين يكي رو نخورم كه حداقل ادعاي عاشق بودن تو رو هم نكردم...
چيه ؟ داري ميخندي؟آبي من بخند ....
اگه حتي نوشته هاي من براي تو مثل حرفاي يه ديوونه ميمونه و تو رو به خنده وادار ميكنه بازم خوشحالم...
خوشحالم از اينكه با حرفاي من يه لبخندي به لبت مياد و شاد ميشي...
حتي اگه با مسخره كردن من باشه...
تو فقط آزاد و رها و شاد و سربلند باش....
من برايت فدا.....!!!
و خدانگهدارت.
