
|
|
1 سال پيش ....
29/اسفند/1382 همين ساعت بود «مطابق با 19/03/2004 مطابق با 8/صفر/1426 .... (ساعت15:45)
اولين مطلب وبلاگم رو نوشتم....(به نام آنكه عشق و عاشقي را آفريد)
اون روز رو هيچ وقت فراموش نميكنم ....
از اون روز تا الان دقيقا 1 سال ميگذره ....
يعني از عمر اين وبلاگ منم دقيقا يه سال ميگذره ....
توي اين يه سال چه خاطراتي كه با اين وبلاگ نداشتم ....
چقدر مطلب نوشتم .... ! غم انگيز .... عاشونه .... خنده دار .... جنجالي .....
خلاصه من با اين وبلاگ زندگي كردم ......
اينو هميشه گفتم به گوش خيلي ها هم رسوندم كه ...
((اين وبلاگ ارزشي بيشتر از يه يوزر اينترنت و يه وبلاگ رو برا من داره))
(((اثبات اين حرفم رو هم خيلي ها ديدن)))
امروز هم اومدم تا براش جشن تولد بگيرم .....
توي اين يه سال با خيلي از وبلاگها آشنا شدم ....
هنوز يادمه اولين وبلاگهايي كه ديدم اين چنتا بود .....
وبلاگ آقا نيكو گل من (كه اون موقع قالبش فرق ميكرد و اسمش نيكوبلاگ بود) ....(اولين وبلاگ تو دزفول.نت كه باز كردم)
وبلاگ خانوم آنجلا ( كه ايشون هم قالبش فرق ميكرد) ....
وبلاگ آقاي گلدستار (روزي روزگاري) بود كه اگه اشتباه نكنم من فقط 1 آپ از ايشون رو ديدم ...
وبلاگ خانوم فلوور بود كه قبلا قالب موج قهوه اي رو داشتن ......
وبلاگ علوي با همين نام نماي نزديك ولي يه قالب ديگه ....
وبلاگ آقا رضايي گل كه همينطوري بود و هيچ تغييري هم نكرد ....
وبلاگ اهورا كه قالبش يه كم با الانش فرق ميكرد ....
و وبلاگ يوسف (آگهي هاي معني دار) كه هم قالبش فرق ميكرد هم نويسندش ....
وبلاگ خانوم افروز بود كه يادمه يه قالب با گلهاي صورتي رنگ بود كه من از اونجا با خود وبلاگ اصلي ايشون هم آشنا شدم .....
خلاصه تو همون چند روز اول با وبلاگهاي زيادي آشنا شدم.....
(سيد خودمون ، آفتابي كه ديگه امسال نيست ، بهروزبي ، حجت ، وحيد(ستون قلم) ، لايت و امير206(وبلاگ نداره) ، آقاي orfizadeh ، آقا اسمارت ، امين جي اچ و خيلي هاي ديگه ....)
اولين عكسايي كه از بروبچ ديدم هم اين ميتينگ (چهارشنبه سوري سال1382) بود بود كه بازم دقيقا يه سال پيش بود...
تو اين يه سال خيلي روزگار به ما گذشت .....
ياد يه جمله از خودم افتادم كه ميگفتم :
عمر فقط ساعتيست ، سال گذر اين ثانيه هايت ......
حالا هم اينجا از همتون ميخوام اگه توي اين يه سال واسه كسي كامنت بدي گذاشتم يا مطلبي نوشتم كه كسي از ما ناراحت شده همينجا تو همين جشن تولد وبلاگم بياد و بگه تا از دلش در بياد ...
نميخوام تو سال جديد كسي از ما كينه اي به دل گرفته باشه .....
اگه هم كسي ميخواد تو اين جشن تولد به ما هديه بده ، يوزر Lover رو كه بلدين ؟؟ ميرين بهش زمان اهدا ميكنيد :">
راستي به مناسبت 1 سالگي وبلاگم هم شمارو دعوت ميكنم كه حتما اولين مطلب منو بخونيد و حتما هم براش نظر بدين هااا.....
اولين نظر براي اين وبلاگ رو هم آقاي Hojjat گذاشته بودن كه همينجا ازشون تشكر ميكنم ....
خوب ديگه فكر نكنم حرفي باقي مونده باشه ....
حالا هم به قول بروبچز:
تپلد تپلد تپلدت مرابك مرابك
هم باهم دست .... بخونيد .... تپلد تپلدت مرابك وبلاگ تو سوچارك
اينم هديه سالِ نو من براي همه دوستان بلاگر ....

همتون رو دوست دارم و تا لحظه سال تحويل خدانگهدار .....
بازم يه داستان عاشقونه و ناتموم و غم انگيز ؟ .....
بازم يه فيلم هندي و يه ليلي و مجنون ديگه كه آخر قصه تو آغوش هم ميميرنن و همه براشون اشك ميريزن ؟
واسه چي ؟ واسه كي ؟ به كجا ؟ تا كي ؟ .....
نميدونم از چي بايد بگم .....
اين غصه چيه كه تو دلمه ؟ .....
ديگه تنها خلوتم همين وبلاگه ....
گوشه ترين و تنها ترين جايي كه هيچكي منو نميبينه و همه ميبينن ....
چه فايده داره ؟اين نوشتن ها تا كي ادامه داره ؟ ....
تا وقتي ، اوني كه ميدونم هيچ وقت نميخونه يه روز ببينه ؟ ...
اين همه آدم مياد و ميره ،اين همه نوشته هام خونده ميشن ......
آخه چيو ميخوام ثابت كنم ؟ .....
نميدونم ،بخدا نميدونم .......
لحظه به لحظه ، زندگيم بي هدف و پوچ تر ميشه ؟ .....
تا كجا بايد برم ؟آخر اين فردا كي ميرسه و بعدش چي ؟....
صفحه سرخ وبلاگ ، دارم با تو حرف ميزنم .....
ميشنوي ؟ ....آره تو ......
تنها چيزي كه اطمينان دارم منو دوست داره ......
آخه من خودم تو رو خلق كردم و خودم بهت جون دادم .......
آخه ميدوني چيه ؟ ......
ميگن اگه فلاني نباشه مگه چه فرقي به حال اين دنيا ميكنه ؟.......
خوب راست ميگن ديگه ......
ولي تو،تنها مونس مني ......
ميدونم كه اگه من نباشم، تو تنها كسي هستي كه دلت برام تنگ ميشه و تو هم بخاطر نبودنم، ميميري ......
آهاي كهرباي عشقم .......با تو هستم ......
اي عشق نمادينم ......تو استوره عشق من بودي .....
نميدونم تا كي ميتونم با تو زندگي كنم .....
نميدونم تا كجا ميتوني باهام پيش بيايي .......
ولي ........اينو بدون .......
شايد اگه تو رو هيچ وقت پيدا نميكردم ، خيلي خوشبخت تر بودم ....
اما مطمئن باش هميشه آرزوي داشتنت رو داشتم ......
همه جا برام پوچ و بي هدف شده .....
شايد خيلي ها به حرفام بخندن ......
ولي اين روزا تنها هم صحبتم تو و اين كيبرد هستين ......
تنهايي هاي كه من خودم برا خودم ساختم رو با تو سپري ميكنم .....
اصلا ميدوني چيه ؟ .....
من از خودم فراريم ......
از ذهنم ..از روحم ..از جسمم..از همه چيم...
كاش هيچ وقت موجوديتي چون من متولد نميشد ......
آدم چقدر بايد از خودش فراري باشه ؟ .....
تا كجا بايد بدوم تا ديگه خودمو احساس نكنم .....
به كدوم شهر بايد سفر كنم تا ديگه خودمو تو خيابونا نبينم؟ ......
صدامو چقدر بايد از خودم دور كنم تا ديگه نشنوم؟ .......
چقدر آينه بشكنم تا ديگه خودمو نبينم؟ .....
چقدر پياده راه برم تا ديگه پاهام خسته بشنو ديگه باهمام نيان ؟ .....
چقدر قلبم تند بزنه تا ديگه خسته بشه و ديگه برام كار نكنه ؟ ......
مغزم رو چطوي گول بزنم تا ديگه اينقدر فكر نكنه ؟ .....
به عشق چي بگم تا ديگه عاشق بودن منو فراموش كنه ؟.....
جواب اين سوالاتم رو كي ميتونه بده جز تو، كهرباي من ...
واسه حرف زدن با تو هم هيچ موزيكي رو بهتر از مال خودت نديدم....
تا نوشته بعدي به خدا ميسپارمت....
بخدا مثلشو پيدا نميكنم .....
چرا باور نميكني ؟ ....
ببين .....
ببين چقدر رنگاي زيبا پيدا كردم .....
انگار رنگين كمونه .....
ولي بخدا رنگ مال تو يه چيز ديگس .....
نميگم مال تو از همه قشنگ تره و بهتره ....
ميدونم ، از تو بهتر و خوش آب و رنگ تر همه جاي دنيا پيدا ميشه .....
ولي چرا نميفهمي ؟......
چرا نميخوايي باور كني كه من ........
من عاشق همين چشما شدم و بس ......
بخدا ديگه چشاي خودم داره روز به روز كم رنگ تر ميشه .......
گريه هاي خيالي عذابم ميدن .......
از بس تو كوچه و خيابونا دنبال چشاي تو گشتم خسته شدم .....
تا كي ميخواي منو سر بدووني ؟ ....
ببين اين همه چشم .....

هنوزم ميخوايي واست بيارم ؟ .....
ميخوام يه چيزي رو بهت بگم :
ميدونم شايد ديگه هيچ وقت چشماي آبي تو رو نبينم ولي ميخوام اينجا نوشته باشم تا اگه يه روزي دوباره ديديمت بهت بگم كه تو اون روزاا .........
هنوزم منتظرت هستم .....
منتظر چيزي كه ميدونم شايد هيچ وقت بهش نرسم ....
خيلي مسخرس نه ؟ .....
به اميد ديداري خيالي ، در اعماق آبي بيكران چشمانت.......
