
|
|
جرات جلو اومدن نداشتم ....
از همون بچگي ترسو بودم ...
كنار رودخونه : ....
ميدونم تو اصلا يادت نيست ...
با بقيه دختر بچه ها اينور و اونور ميپريدي ....
هميشه زير چشمي هواتو داشتم ....
يادمه بزرگترا به اسرار منو ميبردن تو آب ....
تو 2 سال از من كوچيكتر بودي ....
هيچكي كارت نداشت .....
مثل يه پري دريايي همون كنار آب بازي ميكردي ....
اگه بگم شايد باورت نشه ....
ولي از اون بچه ها كه باهم بازي ميكردن فقط صورت تو رو به خاطر دارم ....
دوست داشتم منم بيام باهات بازي كنم ...
ولي هيچ وقت نميشد ....
اون روز تو باغ عمو رو چطور يادته ؟ ....
زير يه درخت نشسته بودي ....
منم مثل هميشه فقط از دور ، تو خيالم ، اومدم پيشت ......
زير اون درخت نشستم كنارت ....
يه لبخندي بهت زدمو به صورتت نيگا كردم ....
تو هم خنديدي و سرتو گذاشتي رو شونم ....
يادته چقدر باهم حرف زديم ؟ .....
اون روز وقتي بوست كردم .....
تو لبات گلي شد و سرتو يايين آوردي و يه لبخند زدي بعدش بهم گفتي : ....
منو دوست داري ؟ .....
منم خنديدم و كلم و پايين انداختم كه يعني : آره ....

واي خداي من .....
چقدر من خنگم هاا .....
اينا كه همه تو خيلات من بوده مگه ميشه تو يادت باشه ....
خيلي سال ميگذره ....
15 سال همچين هم كم نيست ....
هنوز وقتي يواشكي ميام سر كوچه وا ميسم تا تو بيايي ......
وقتي از دور ميبينمت .....
بازم مثل اون روزا ميام پيشت و .....
تو لبات گلي ميشه و من .......
انگار بازم زيادي رفتم تو خيال .......
كجايي پسر ؟ .....
هنوز همين جام ....
تو اتاق تاريك خودم ....
همون اتاق پر از تاراي عنكبوتي كه نشون از به فراموشي سپردن منه .....
صورتمو گذاشتم رو ديوار و 2بار اسمتو گفتم ....
از گوشه ديوار آروم يه قطره سرازير شد .....
