
|
|
ديگه عادت كرده بودم ....
خوابهاي آشفته و پريشون ....
كابوسهايي كه بعد از بيداري ساعت ها و يا گاهي روزها ذهنم رو به خودشون مشغول ميكردن ....
ولي هيچ وقت اون خوابيو كه دوست داشتم نميديدم .....
يا مأمور الاهي خواب خدا ، با من لج بود ، يـا
يا انگاري خدا خودش تو بغچه خواب من فقط از اين خوابها ميذاشت .....
نميدونـم .....
ولي به هرحال به اميد ديدن يه خوابو يه روياي ديگه ، به دنياي زيباي خواب رفتم .....
اولش انگار خبرايي نبود جز توهماتي روزانه .....
ولي يه چند دقيقهاي گذشت ، احساس كردم قلبم داره يهكم تندتر ميزنه .....
عادت اين بيچاره رو ميدونستم .....
مثل يه گربه بود كه وقتي قراره يه زلزله بياد بي قراري ميكنه و از ناحيه خطر دور ميشه .....
و انگار از قبل باخبر ميشد .....
ولي قلب بيچاره من هميشه پشت اين ميله هاي سينه زندوني بود و نميتونست فرار كنه .....
كاش ميتوستم يه روز رهاش كنم .....
تو خواب :
تو اتاقم بودم، سرگرم .....
درب خونه باز شد ، همش احساس ميكردم دارن ميان يه خبري يه چيزي بهم بگن .....
منتظر بودم درب اتاقم باز بشه .....
انتظارم زياد طول نكشيد .....
يكي وارد اتاق شد ..... بهش نيگا كردم .....
گفتم : بگو ..
گفت : چيو ؟
گفتم : هموني رو كه بخاطرش تا اينجا اومدي .....
انگار اونم از گفتنش عذاب ميكشيد .....
گفت : آخه ممكنه دروغ باشه ..... نميدونم ..... اصلا نگم بهتره .!!
گفتم : بگو اگه بدونم خيلي بهتره .....
با لكنت گفت : ميگن رفته ..... كلاً رفته ، تو رو هم فراموش كرده .....
اصلا ديگه از اين شهر رفته ..... ميگن با يكي ديگه رفته .....
ميگن دل رو فروخته ..... ميگن عاشق كشي كرده .....
هيچي نگفتم، همه بدن سرد سرد شده بود .....
ولي احساس ميكردم چشمام داغ داغ شدن، قلبم اَمونم رو بريده بود .....
دِ واسا ديگه لامذهب .... بسه ديگه ... نزن .....
يهو چشمام رو باز كردم .....
همه جا تاريك بود ....
بدنم خشك خشك شده بود .....
ولي چشمام مثل دوتا حوض كوچيك پر آب بود .....
احساس ميكردم ديگه ماهي قرمزي تو حوض چشمام نيست ....
نميدونستم اين خوابو باور كنم يا نه ..... نميدونستم نگرون باشم يا نه .....
چند روزي از اين خواب لعنتي ميگذره .....
ولي من هنوز همين طور در افكارم مات و مبهوت موندم .....
نه به جايي راهي دارم ، نه به خدا دست نيازي ، و نه به عشق بندگي پاكي .....
و روزها و خوابهايم از پي هم ميروند و آيا من روزي حقيقت عشق را در مييابم ؟
شايد روزي رسد كه ديگر هيچكس نداند كه عاشق حقيقي تو، من بودهام .....
و شايد روزي رسد كه خود هم فراموش كني كه همچون مني براي تو بوده .....
ولي بدان روزي نميرسه كه من از ياد پاك كنم ، چشمان آبي تو را كه دليل ديوانگي قلبم بوده .....
. ((اين را نوشتم كه روزي تو بخواني و بداني))
. ((و اگر حال امروز روزيست كه تو اين را ميخواني
. در هر روزي و هر ساعتي و هركجايي كه هستي بدان، كه من
. نيز در اين لحظه هر كجا كه باشم ، در آغوش ديگري يا در آغوش
. خاك ، هنوز آنچنان عاشقت هستم كه ........!!!))

از دور لب بر كهرباي چشمانت مينَهم و آرام ميبوسمش .....
(( امروز 1383/10/17 )) در پناه ايزدمنان
ميگفتن ديشب ، شب يلدا بود ....
البته انگار هم بوده ....
ديشب خيلي ها فقط به يه هندونه بسنده كردن ...
خيلي هاي ديگه تا سحر بيدار بودن ...
ديشب خيلي ها فقط به خاطر اوني كه براشون <b>تو</b> هستي نوشتن ...
ديشب خيلي ها غمگين بودن ......
خيلي ها تا سحر گريه كردن .....
ديشب خيلي ها برا اولين بار عاشق شدن ....
ديشب ....
خيلي ها تو عشق پيروز شدن ...
خيلي ها شكست خوردن .....
ديشب خيلي ها يلدا رو احساس كردن ....
خيلي هاي ديگه يلدا رو حتي با تمام طولاني بودنش هم نفهميدن ....
آخه ديشب يلدا بود ....
..... شب يلدا ....
از بچگي دوست نداشتم تو شب يلدا بخوابم ...
دوست داشتم تا سحر بيدار بمونم و خوش باشم ....
آخه انگار شب يلدا از همه شبا بلندتره ....
راستي چقدر بلندتر ؟ ....
1 دقيقه ؟ 10 دقيقه ؟ 1 ساعت ؟ چند ساعت ؟ ....
شايد هم چند روز ....!
ولي به هر حال من شب يلدا رو واسه بيدار بودنش دوست دارم ....
شايد واسه اينكه بيدار ميمونم و باز به تو ميانديشم .....
اين همه واست حرف زدم ، اصلا پرسيدي من ديشبو چيكار كردم ؟ ....
من ديشب بدون تو چي كشيدم ؟
يا اينكه اصلا شب يلداي من چطوري گذشت ؟
تو نپرس ، ولي من خودم برات ميگم ...
اولش بيدار موندم ....
ميخواستم شب يلداي امسالُ ، واسه تو بنويسم تا خود صبح ....
هركاري كردم نشد .....
چند بار نوشتم ولي باز نشد ....
داشتم ديوونه ميشدم .....
آخه باز قرار بود يه شب ديگه رو بدون تو سپري كنم .....
اخه امشب مثل بقيه شبا نبود ...
خيلي بهم سخت گذشت ....
من عاشق شده بودم ....
خيلي وقت بود ....
عاشق مونده بودم ....
ديگه وقتي واسه اين كارا نداشتم ....
آخه عشقم يكي بود .....
خيلي زجر ميكشيدم .....
هر كاري ميكردم آروم نميشدم .....
همش به بلنداي شب فكر ميكردم .....
به اينكه باز امشب عشقت دوباره داره رو دلم نقاشي ميكشه ....
باز داره يه قلب و يه تيرو يه جام پر از خون ميكشه ....
نه ميتونستم بخوابم ، نه از اون همه حرف كه تو قلبم بود ، يكيشو ميتونستم بگم ....
آخه چيكار كنم ؟ .....
الان ميدونستم تو با آرامش خوابيديو من مثل ديوونه ها دارم اينجا از وجوديت خودم ميپوسم .....
يه نيگا به ساعت كردم ....
ساعت 2 شب بود .....
انگار تنگ غروب بود ....
فايده نداشت ....
ديگه داشت گريم ميگرفت ....
هيچ راهي برا رسيدن و ديدن تو نداشتم ....
هيچ راهي واسه اينكه بتونم امشب فقط يه لحظه تو رو ببينم و آروم بشم نبود ....
انگار خوابيدن و خواب ديدن تو تنها راه من بود .....
شايد ميشد تو خواب ببينمت ....
چراغ و خاموش كردم و خوابيدم ...
به اميد حتي يه لحظه ديدنت .....
اون شب انگار خواب هم خوابيده بود ....
آخه سراغي از من نميگرفت .....
1 ساعتي تو خيالات خودم بودم ....
بعد سياهي بود و سياهي .....
اندكي بعد كه به بلنداي شب يلدا نبود ، صبح شد ...
فردا اون روز (امروز) باز بدون ديدن تو حتي تو خواب ، هم گذشت ....
انگار اصلا شبي نبود .....
انگار اصلا يلدايي نبود .....
ولي ميدونم كه عشقي بود و هست و خواهد بود .....
آن عشق من به تو بوده و هست و خواهد بود .....
چه بي تو .... چه با تو .....
چه در شب يلداي دراز، چه در روزي سرد و باز شبي ديگر ....
باز عاشقت هستم .....
به اميد فقط يك لحظه دوباره ديدنت ....
در پناه خداي منان ..!!!
