تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 20 مهر1383 ؛ ساعت: 23:28 |



                                                                             

هر سال ، سالي يه بار مياد .......

خودش كي مياد ؟ خدا ميدونه ........

چند روز ديگه تولدشه .... نميدونم خوشحال باشم يه ناراحت .......

آره مولايمان مهدي (ع) ........

مهدي جان همه واست جشن ميلاد ميگيرن ، من هم جشن ميگيرم .....

ولي نميدونم به خدا قسم نميدونم ........ نميدونم كار درستيه يا نه ......

آخه تو روزي كه همه بايد واسه تو جشن بگيرن و واسه ظهورت دعا كنن .....

ميدونم كه ميدوني .....

مولا جان .....

تو اين همه چراغوني و تزئين شهر كه واسه ميلاد تو ميشه كدومشون از ته دل واسه تو ، واسه ظهور تو اين كارو ميكنه ؟؟؟ .....

مولا جان هيچ وقت اينجور باهات حرف نزده بودم ولي امروز ميخوام بگم :

شب كه ميشه ..... شب ميلادت كه ميشه همه به اسم ميلاد همه كاري ميكنن .....

ميدونم كه خودت ميدوني ولي .....

يكي ميرقصه يكي ميره دنبال هوس بازيش اون يكي عروسي ميگيره يكي ديگه .......!!!!

به خدا ديگه شرمم مياد بيشتر بگم ....

اي كاش ما آدما امام و مولاي خودمون رو خوب ميشناختيم و ميدونستم اماممون واسه چي غايبه اي كاش ميدونستيم !!!!

شايد وقتي ظهور كني اول خود ماهارو به سزاي اعمالمون برسوني .......

ولي من با همه اين وجود جشن ميگيرم ....

نه واسه خودم نه واسه تفريح و سرگرمي واسه خودت آره واسه مولام مهدي ......

جشن ميلادت رو ميگيرم تا شايد بتونم به خودم بفهمونم كه مولام كيه ......

بخدا شناختن اين نيست كه بگيم اسمش مهدي ، غايبه ، يه روز هم ظهور ميكنه ....

مولا جان ....

ميدونم نامه عملم سياهه .....

ميدونم دلم از گناهانم سياهه ......

ولي باز بدون اگه همه دلم سياه اگه خودم رو سياهم ولي .....

ولي تو اعماق اون سياهي قلبم هنوز يه نقطه روشن هست كه واسه اونايي كه  عاشقشونم سوسو بزنه ......

***** مهدي جان ميلادت مبارك *****



نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 6 مهر1383 ؛ ساعت: 17:20 |



                                                                             

ميگن سلام ، خوب ما هم ميگيم عليك سلام ، امروز ميخوام يه آپ بزنم به صورت يه خاطره ،يه خاطره كه جشن تولد يكي از بچه ها بود يه پارتي حصابي گرفته بوديم ، راستي تو اين نوشته اصلا نميخوام از خاصيت نقطه گذاري استفاده كنم ، هر كي هم حوصله نداره از همين الان بي زحمت وب مارو ببنده بره ولي اگه بخوني قول ميدم كلي بخندي هااا
و اما خاطره :بچه ها ميگفتن فردا جشن تولد علي هستش و قرار شد از اونجا كه اون روز خونه خالي در دست بود ما گفتيم كه چه بهتر ، اين تولد رو به يه پارتي تبديل كنيم روز موعود فرا رسيد هر كي با يه گل يا هديه يا يه جعبه شيريني حاظر ميشد واي خداي من صداي مارش دزفولي تا سر كوچه ميرفت هركدوم از بروبچ بعد از 1 ساعت پشت در موندن وارد ميشد آخه صداي درو نميشنيديم خلاصه بعد از وارد شدن به رسم خونه خاليه هاي آدماي ديوونه با (اينجاش سانسور ميشه) ازش پذيرايي ميشد ، اونايي كه خودشون استاد خونه خالين ميدونن چي ميگم ، خلاصه داخل كه ميشدي كسي نشسته نبود همه وسط اي ول بروبچ ، البته به كلاس ما كه نميخورد بيام وسط ( قابل توجه : ما اونجا فيلم بردار مجلس بوديم ) بعد از كلي رقصيدن همراه با مخلفات جانبي ، بروبچ رفتن يه عروس و دوماد تهيه كردن (( نكته : دوماد يكي از بچه هاي خودمون بود اما عروس كي بود؟ آيا واقعي بود يا ساختگي ؟ خدا و اون دوماد بد خت ميدونستن )) خلاصه از اونجا كه به من مربوط نميشد دخالت نكردم و فيلم را رو عروس و دوماد(Zزوم) كردم دو صندلي تهيه شد همه برقص برقص به دور دو گل نو شكفته كه معلوم نبود تا دقايقي بعد در حجله چه بلايي سر خودشون ميارن ، خلاصه هركي يه دور ميخورد و يه بوس از شادوماد يه بوس از عروس خانوم (آي بخشكي شانس عروس دوماد پا شدن رفتن و من هرچي داد زدم بابا يكي بياد دوربين رو بگيره منم بوس كنم فايده نداشت ) مجلس عروسي هم تموم شد و نوبت به بريدن كيك رسيد ، همه باهم تولد تولد تولدت مبارك كيك بريده شد ( اين كار به دست همه صورت گرفت بجز صاحب جشن تولد) تقسيم كيك رو كه نگم بهتره بزن و بخور منم دوربين رو رها كردم حمله به سمت كيك ، خلاصه بخور بخور هم تموم شد نوبت هديه ها رسيدمن دوربن رو برداشتم و شروع كرديم ، هديه شماره يك : يه گردن بند طلا هوراااا ( يادم باشه بعد مجلس كش برم ) هديه شماره دو : يك عدد شيشه پستونك كه همنجا مورد آزمايش صاحب تولد قرار گرفت هديه شماره سه :يه پيراهن سفيد بازم هورااا هديه شماره چهار :از همه بزرگتر بود جهبه اول باز شد يه جعبه ديگه داخل بود اونم باز شد واي خداي من اون چيه ؟ همه از خنده داشتيم ميمريم (( به دليل وجود جاسوس نميشه بگم اون چي بود ممكن ديسيبل بشم )) فقط اينو بگم كه اين هديه هيچ ربطي به آقايون نداشت فهميدين ؟ خلاصه يه ساعت مچي خيلي خوشكل هم كنارش بود كه تلافي اون هديه قبلي رو در آورد به همين خاطر دوست صاحب مجلس (علي) زياد به دل نگرفت ، و بالاخره پايان مجلس خانواده همون خونه خاليه يه هو سر زده اومدن خونه همه در عرض سيم ثانيه تغيير چهره داديم و همه شديم بچه مثبت خلاصه ديگه با اومدن اونا ما هم مجبور شديم مجلس رو يه يا الله بگيم به ختم برسونيم ، نتيجه گيري : اگه كسي خونه خالي سراغ داره خبرمون كنه ، راستي از اونجه كه تو اين متنم هيچ نقطه نذاشتم دارم ميميرم ميخوام همه رو يه جا بذارم
................................................................................................... ................................................................................................... ................................................................................................... ................................................................................................... ................................................................................................... ...................................................................................................
آخيش راحت شدم بابا نقطه نذاشتن هم كار خيلي سختيه هاااا ..........
اينم يه چنتا نقطه ديگه كه دلم خنك بشه
.......................................................................................................

...............................................................................................

 اوفه‏ه‏ه‏ه‏ه‏ه .............


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: پنجشنبه 2 مهر1383 ؛ ساعت: 20:43 |