
|
|
سلام ....
نميدونم چرا دارم مينويسم ..... اصلا واسه چي اومدم ؟
شايد فقط به خاطر تو بود .......
نه اصلا همش واسه تو بود .......
چرا ؟ چرا واسه تو ؟
نميدونم ........ چند روزيه ديگه احساس ميكنم مردم ........
ولي بازم يه احساسه ........
ديگه خودم هم از نوشتن اينجور چيزا داره حالم به هم ميخوره ......
چه برسه به اونايي كه هربار كه ميان و اين مزخرفا رو ميخونه ........
اصلا ميدوني چيه ؟
من همش مي نوشتم كه تو بخوني .......
هميشه هم ميدونستم ....... ميدونستم كه تو هيچ وقت نميخوني ........
پس واسه چي ؟
نميدونم شايد فقط به خاطر اينه كه اگه يه روز دوباره ديدمت بهت بگم كه ........
آره بگم كه........
توي اين همه مدت بازم فراموشت نكردم ........
راستي الان كجايي ؟؟؟؟
داري مطلب منو ميخوني ؟؟
آخه چقدر من خرم ...... اصلا تو از كجا بايد مطلب منو بخوني ؟؟؟
اصلاً از كجا بايد بدوني كه من كيم ؟؟؟
از كجا بايد بدوني كه Mr.Lover ، اوني كه اين همه عاشق توه ، اونيه كه يه روز .........
ميدوني چند وقته نديدمت ؟
ولي بدون ......... مطمئن باش
واسه يه بار ديدن دوبارت هر كاري ميكنم ........ اگه حتي شده ميكشمش ... غرورم و ميگم .....
آره ميكشمش ........
ببين ديگه چقدر مسخره شدم ......... همه دارن بهم ميخندن ..........
آخه تو كه نميدوني .........
اگه آدم بدونه داد بزنه وقتي دلش ميگيره ، ميره يه جاي خلوت اونقدر داد ميزنه تا دلش خالي بشه ......
اما من ، بلد نيستم حرف هم بزنم ....... چه برسه به فرياد ........
حالا بفهم كه چقدر دلم توي سينه داره سنگيني ميكنه ......
آخ اگه جرأتشو داشتم ........ با يه خنجر راحتش ميكردم .......
از تو سينه درش مياوردم .........
بازم مثل هميشه ، ديگه دارم زيادي حرف ميزنم .........
ديدي گفتم ...!
نه بلدم حرف بزنم نه بلدم داد بزنم نه جرأت دارم نه هيچي ديگه .....
پس بهتر كه تو رو هم ندارم ........
احساس ميكنم يه شئ فراموش شدم ........
خوش بحالت ، تو هم منو فراموش كردي !!!!!!!!!
من كه خيلي وقته خودمو فراموش كردم .........
فقط دارم سعي ميكنم زنده بمونم ......... شايد براي اينكه تو هنوز زنده اي ......!!
زنده بودن فقط برا اينكه انتظار مرگ رو بكشي خيلي سخته .........
اي داد بي داد ، انگار باز اين صفحه مانيتورم خيس شده .......!
ديگه بايد برم ، تا بعد ....... خدا پشت و پناهت.......

در رو كه باز كردم سرجام خشكم زد ....
باورم نميشد ..
اون باغچة قشنگ ، خشك خشك بود ، درخت يه جوري به نظر ميرسيد كه انگار داره از گرما ، رو به آسمون فرياد ميزنه ...!!!
اومدم تو ....
خداي من اين همون حوض بود ؟ ... ديواراش ترك بسته بود ...
به اميد ديدن همون ماهي توي حوض رفتم سراغش .... كف حوض مثل يه كوير ميموند...
همونجا احساس كردم چشمام شدن يه حوض واسه همون ماهي كه الان نميدونستم كجاست ...
بي اختيار رفتم تو باخچه كنار همون درخت خشك ، دستمو كشيدم رو ساقش ، يهو سوز شديدي رو دستم احساس كردم ....
حق داشت كه بعد از اين همه سال بخواد به يه نفر بفهمونه كه من اينجا چقدر تنها مونم ....
آره درست ميگفت اون باغچه پر درخت بود پر گلهاي سرخ محمدي .. حالا فقط اون مونده بود و يه خوض خشك خشك ....
ديگه اشكام داشت بيشتر ميشد ....
دويدم تو اتاق محبوبم، (( اتاق بابا بزرگم بود)) اونجا كه رسيدم ديگه بغض امونم نداد .... زدم زير گريه .....
الان بابا بزرگم كجا بود ؟؟. ...
تو دلم گفتم : بابا جون كجايي ؟ منم نوت ... يادته منو از همه بيشتر دوست داشتي ؟ ... حالا اومدم ببينمت ...
با بادي كه اون روز ميومد پرده هاي آبي كم رنگ تو اتاق خيلي آروم تكون ميخوردن ...
ياد اون روزا افتادم كه با بچه هاي خاله تو اتاق بابا بزرگ پشت اون پرده ها قايم موشك بازي ميكرديم ...
رفتم جلو... پرده رو كنار زدم ...
گفتم:: سوك سوك رضا ديدي پيدي پيدات كردم ... !!!!
بي كسي پشت پرده بدجوري عذابم داد ... آخه اونجا هيچ وقت خالي نبود ...
نميدونستم دارم چي كار ميكنم ...... از اين ور ميومدم اون ور ، اونجا دنبال يه گمشده ميگشتم ....
برگشتم تو حيات ، رفتم لب باغچه زير سايه همون درخت خشك ، سرمو رو زانو هام گذاشتم چند لحضه بعد گوشة گل خشك باخچه خيس شده بود...
يهو احساس كردم سايه هاي خشك درخت دارن نوازشم ميكنن ...
انگار درخت فكر ميكرد من بعد از اين همه سال اومدم خاك زير پاشو آب پاشي كنم ...
بلند شدم ...
پشت سرم و هم نيگا نكردم .... آروم درو باز كردم رفتم بيرون صداي بسته شدن درو هيچ وقت فراموش نميكنم ...
اون در بسته شد و ديگه فكر نكنم به جز به دست يه معمار كه مياد و اونو به يه برج سنگي و بي احساس تبديل ميكنه باز بشه...!!!
همون جور گريه كردمو از اونجا رفتم ....
بابا بزرگ عزيزم اينم عكس همون خونهاي كه همه زندگيت بود ....

بابا بزرگ جونم به خدا بجز من هيچكي اونجا نبود ....
بابا جونم اتاقت هم
خالي بود ....
باغچت هم خشكيده و داغ و سوزنده ...
بابا جونم يه چيز
و صادقونه بگم ::.. بعد از اون روز كه تو رفته بودي انگاراين خونه هم مرده بود
...
الان هم كه ديگه همه فراموشت كردن انگار اين خونه رو هم ، همه فراموش
كردن ...
بابا بزرگ جونم شايد از اونايي كه بايد اين نوشته منو بخونن هيچكي
نبينه و نخونه ولي همين كه ميدونم تو ميدوني و ميبيني خوشحالم ...
بابا جون
خيلي دوست دارم هيچ وقت اون چشاي سبز و اون جوش و خروشت رو فراموش نميكنم هنوز عاشق
اون صداي قشنگتم كه وقتي صدام ميكردي من چقدر خوشحال ميشدم.... هميشه عاشق اون لحن
صداتم ...
بابا جون تو هنوز برا من زندهاي فقط توي يه دنياي ديگه هستي ...
همين....
دلم برات يه ذره شده ... كاشكي بشه يه بار فقط يه بار ديگه ببينمت
...
اي كاش ميشد اون روز كه رفتي منو بجاي تو ميبردن ولي تو زنده بودي
....
حرمت عشق را نميشكنم .... اما از عشق بيشتر دوستت دارم ....
به
ايزد منان ميسپارمت...
به اميد ديداردت ، چند قطره اشكم برايت....
نميدونم چطور ازت تشكر كنم ، ولي با تمام وجود ميگم خدايا شكرت ...
غصه هام هميشه بين من و تو بوده .....امروز هم ، خوشحاليم فقط بين منو توست ....
هيچكي ندونه مهم نيست .... همين كه فقط تو ميدوني برام بسه .....
شايد همه فكر كنن خيلي كمه ، ولي ، ... ناچيز از هيچ ، خيلي بهتره !!!!
تو خداي همه مايي ، چه خوبيم چه بد مهم نيست ، مهم اينه كه تو خدايي و تو بخشنده اي ...!!!
خدا جون ميدوني مثل هميشه نميتونم اونجور كه لايق سپاسي ازت تشكر كنم ....
پس سخن كوتاهُ و تنها يك سپاسُ ، و باز شرمساري ما بندگان نا سپاس ....!!
به اندازه عشق دوستت دارم .... عشق نهايت عشق من است !!!!
تو محفوظي و حافظ ...
پس خداحافظم باد.
تو وبلاگش نه خونش ....!
هنوز چيز جديد ننوشته بود ، اين بار موزيك و مطالبش بيش از هميشه منو مجذوب خودش كرد ....
متال ... سرسخت .... ترسناك .... و حروفي پر از وهم و خيال .... پر از حقيقت هاي اندوهناك .....
چند سخني به باب اهورايي...
*---------*---------*---------*---------*---------*---------*
آيا من آنچنان قعر در اميال غير انسانيم هستم كه خدا و معبودم را فراموش كرده باشم ؟..
آيا ما آدميان آنقدر در پس آب و گنداب وجودي خود فرو رفته ايم كه حقايق را نيز باور نداريم ؟..
چرا حقايق عشق را بر هم ميزنيم و خود را چون موجودي ديوانه و فاقد عقل ، مست و عاشق ميگيريم ؟..
آيا واقعا عشق لجن متعفنيست كه ما حقيقت آن را معراج روح ميدانيم ؟ .... ؟.... !!
پس كو آن حقيقت هر چند اندوهناك عشق ؟ .. ؟...!!!
اي آدمي از خوابي بس سنگين كه وجود تو را بس مرده و بي ارزش كرده بيدار شو ، برخيز و حقايق هر چند ، اگر اندوهناك باشند ببين ....
تا كي در خواب خود به دنبال ارزش هاي بي ارزش ميروي ؟ .... !
اين سخنم را پند خود گير و آويزه گوشهاي ناشنوايت كن : ..
در اين راه بي ثمر جز عروسكهاي مسخره بازي كودكيت هيچ يافت نميكني ، در اين مسير پر پيچ و خم روياهايت جز همان عشق هاي متعفن هيچ نمييابي ...
و حال سخنم ...
يا راه رفته را برگرد و با آغازي دوباره راه به سوي آدميت پيش گير ، يا اگر هنوز حاظر به رهايي اين همه خوي حيواني نيستي پس هيچ درنگ نكن !!!! آري درنگ نكن و خود را به اوج پستي برسان تا در آنجا افتخار و سربلندي پست ترين موجود را به تو هديه بدهند ....
اما بدان . .. ... ....
آنجا هم هيچ نخواهي يافت جر حقيقتهايي اندوهناك .....!!!!
*---------*---------*---------*---------*---------*---------*
به خدا ديگه بريدم ......
اون ميگفت .....
آخه چي بهش ميگفتم .....؟
داشت درد خودمو ميگفت ......
يه كم سكوت كردم ......
بهش گفتم .....
گريه نكن .....
تنهايي منم شكسته ......
ديدم گريش بيشتر شد .....
منم نتونستم جلو خودمو بگيرم ....
منم گريم گرفت ......
چه فايده
(((( بازم هيچكي نميفهمه ))))
همه ميخندن اين منم كه گريه ميكنم .......
براي بدست آوردن لحظه هاي تنهايي تاريكم ......
براي برگشت آنچه ميان ما رفت .....
آري از تو ميگويم .....
از عشقي كه در پرتگاه خيالاتم جان داد .......
و از عشقي شكسته ....
و از تنهايي كه حال با باهم بودن شكسته .......
و از آرزويي ميگويم كه آن را هم بر باد دادند .....
باز آرزو و خيالي ديگر و باز شكستُ و زجري ديگر .....
شكستي همراه با پيروزي ....
و پيروزي كه حكم شكست را برايم به ارمغان آورد .....
كهرباي من بازگشت سكوت و تنهاييت تسليت باد !!! ...
تسليتي كه براي تو از هزار تبريك خوش تر و زيباتر است .....
و تنها تو ميداني كه اين تسليت از آن چيست ....
و باز دوباره برگي از دفتر كيميايي تو را ورق ميزنم .....
و تنها با تو ميگويم از رازي بس پنهان و مرده ، در كنج خيالستان قلبم ......
در اين رفتن هرگز حقيقتي نديدم و باورش نكردم .....
و كيست كه اين باور مرا درك كرده باشد ؟
كهرباي من ؛ باز با تو ميگويم و مينويسم به سوي عشقي كهربايي ........
-----------------------------------------------------------------------------------
سلام به همه دوستان .....
نميخوام زياد بگم ....
اما قبل از هر چيز از دوستاني كه هنوز به ياد ما بودن كمال تشكر را ميكنم
خوب .... بالاخره مشكل يوزر ما هم حل شد ....
ولي چي بود و چي شد خدا ميدونه ......
ما هم خدايي داريم(خداي عاشقا بس جلال است و جميل) ......
هر چه بود بگذريم تنها رازي ماند ميان من و (ما) و خدايمان ......
و آخرين سخن گفتني ::... با تشكر و سپاس فراون از وفادارترين و قديمي ترين يار و همره اين وبلاگ ، حسين عزيزمو يه نفر ديگه كه ايشون بلاگر نيستن فقط بعد نيكو من از اين دوستم كمال تشكر رو ميكنم ( آقاي VA )
اگـر از پـرده برون شد دل من عيب مكن***شكـر ايـزد كه نه در پرده پنـدار بمـاند
جز دل من كز ازل تا بـه ابد عاشق رفت***جاودان كس نشنيدم كه در كار بماند
