تبليغاتX
Mr.Lover's Weblog
به نام تك خداي آسمانها

  


من یاد چشم هایت را روی دیوار مقابل پنجره اتاقم نقاشی کردم و حال...، هر گاه که باران می آید آسمان چشم های تو نیز خیس می شود... ببخشایم نازنین...

پرواز کن ، پرواز کن ، بال کوچولو

پرواز کن به وراي تصور........

نرم ترين ابر
------------- سپيدترين کبوتر

بر بادي از عشق بهشت
آن سوي سيارات و ستاره ها

اين دنياي تنهاي ما را ترک کن.......
بگريز از تأسف و درد

پرواز کن اي عزيز گران مايه ، پرواز کن

سفر بي پايانت آغاز شده......
خوشبختي آرامت را همراه خود ببر
که زيباتر از آني هست که بماند

بگذر و به ساحل آن سوي برو......
آرامشي هست براي هميشه

ولي اين خاطره تلخ و شيرين را نگاه بدار
تا زماني که بهم برسيم
..........................شايد هرگز!!!

پرواز کن ، نترس
نفسي را تلف نکن
--------------------- اشکي را بر زمين نريز

دلت صاف است
--------------------- روحت آزاد

راهت را پيدا کن ، منتظر من نباش

بر فراز جهان خواهي رفت......
دورتر از دسترس زمان
ماه بر مي آيد و خورشيد فرو مي نشيند

اما فراموش نکن
پرواز کن به جايي که تنها فرشتگان ميخوانند

زمان پرواز است
اکنون در جستجوي نور راهي شو
***********************************

Chansen de I'album "Falling into you" 1996

Celine Dion


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: سه شنبه 29 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 15:47 |



                                                                             

چند روز پيش يه شعر جالب رو يه جا خوندم ، گفتم بنويسم ، شما هم استفاده کنين.

در مورد دونستن و ندونستن .........

-----------------------------------------------------------------------------------------
آن کس که بداند و بداند که بداند****اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند****آگاه ز فعلش بنماييد که بداند

آنکس که نداند و بداند که نداند****لنگ لنگان خرک خويش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند****در جهل مرکب ابدالدهر بماند
-----------------------------------------------------------------------------------------

اگه اين شعر رو زياد متوجه نشدين (که البته بعيد ميدونم)، ميتونيد اين دو خط پايين رو بخونيد : :)

اوني که ميدونه ،،،،،، شايد ميدونه شايد هم نميدونه که ميدونه.......:-/

اوني هم که نميدونه ،،،،،، بازم شايد ميدونه شايد هم نميدونه که نميدونه..... :-/

البته يه چيز ديگه هم هست در مورد بيت آخر :: بخونيد....
نداني و نداني که نداني و نخواهي که بداني که نداني.........درسته؟؟؟

خلاصه زياد دوون دوون نکنيم...... :p .....خودم هم نفهميدم چي گفتم!!!  :))

ولي در کل شعرش بامعنيه ...... درسته؟؟؟؟؟؟ ;;)

شما چي  ؟؟ شما ميدونيد يا نميدونيد ؟؟؟؟؟ ;)

البته من که خودم ميدونم........که نميدونم........ :D :D ........
************************************************


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: شنبه 26 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 20:39 |



                                                                             

همه چيز ميگذره......
کاريش هم نميشه کرد......
جلوشو هم نميشه گرفت.......

داد از اين اين چرخ گردون که چه ها ميکنه........

روزگار ميگذره ، چرخ ميچرخه و آدمي يا برنده ميشه يا زير اين چرخ له و لورده ميشه..

تا حالا به گذر زمان نگاه کردي؟؟؟
چه زيبا ميگذره.....چه آرام و دلنشين.....شايد هم<b> چه سخت و هول انگيز</b>.....

زندگي که آغاز ميشه زيباست......
کودکي و نوجواني که ميگذره چه زيبا و زيباتر......
تو جووني وقتي عاشق ميشي بهترين لحظه زندگيه.......
به عشق که ميرسي دوباره آغاز زندگيه.......
حالا تا چطوري بگذره...يا برنده يا له و لورده..........
و پايان زندگي...........آغاز پيري
اونجاس که ديگه هيچکي نميخوادت......پير و خسته........
اونجاس که ديگه سربار و مزاحم ميشي.......خورد و شکسته.......
شايد ديگه عشق جووني هم نخوادت....عشقي دروغي.......
شايد هم ديگه عشقي نباشه.........باز غمگين و خسته.........
و بالاخره مرگ ميرسه......و باز......هيچ کاريش نميشه کرد.......
ديگه راه برگشتي هم نيست.....راه رفت هم تموم شده.......

اونجاس که ديگه بايد از همه چيز دل کند.....
از خوبيها...از بديها....از عشق ها و از افسانه ها........
اونجاس که ديگه تک و تنهايي نه پدر نه مادر نه عشق نه فرزند و نه هيچ کس ديگه نيست که بخواد کمکت کنه.....

اونجاس که ازت ميپرسن :
زندگي رو چطوري گذروندي؟
تو زندگي عاشق شدي؟؟؟؟عاشق موندي؟؟؟؟
تو زندگي برنده شدي يا بازنده....؟.....
تو اصلاً زندگي کردي؟.... خوب يا بد ؟...سفيد يا سياه ؟.......
حالا با خودت چي داري ؟؟؟ تو کوله بارت چيه ؟؟؟؟؟؟
............................................................................

آره عزيز زندگي اينجوريه ........ ميگذره....
ثانيه ها ، دقيقه ها ، ساعت ها ، روزها ، سال ها و بالاخره عمر ميگذره......

زندگي دقيقه اي بيش نيست.....عمر گذر ثانيه هاست...

اميدوارم هميشه ثانيه هاي عمرتون رو به بهترين نوع بگذرونيد......
و اميدوارم تو همه ثانيه هاي عمرتون شاد و عاشق باشيد...و...بمونيد....

عشق نگهدارتون--------------


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: سه شنبه 22 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 21:5 |



                                                                             

با سلام به همه دوستان

قبل از هر چيز :
ميلاد حضرت رسول اکرم(ص) و فرزندش امام جعفر صادق را  به همه دوستان و بلاگران عزيزم تبريک ميگويم...
مخصوصاً به سادات بزرگ از جمله :

سيد خودمون و ايمان تبريك ميگيم...

اول اينکه با عرض شرمندگي که چند روزيه آپديت نکردم.....

آخه ميخوام يه چند روزي برم مرخصي.........(آپديت نکنم)

آخه باز اين امتحانات .ل.... :-? ....تي. شروع شدن. ما هم که مجبوريم هي بزنيم تو سرمون هي بخونيم ...1 واحد بيوفتي 20 تومن ناقابل رفته تو پاچت......

اما مطمئن باشيد وبلاگهاتون رو از کامنتهام خالي نميگذارم .... ;)
خلاصه تقريبا تا 11/4/1383 کم پيدا ميشيم ....... (اره جون دلم)

البته زياد غمتون نباشه.......ماهم ميريم درس بخونيم((در ظاهر))اما ((در باطن)) شبها به صورتHidden.....در حالت...... On Line .....

خلاصه اين يکي نوشتم رو زياد طولاني نميکنم....آخه فردا امتحان دارم :p

ولي ايشالا يه چند روز ديگه يه آپديت ديگه ميکنم.......

شما هم بريد مثل من درساتونو بخونين.......
اين هم عواقب زياد درس خوندن ::: ببينيد ولي باور نکنيد :D


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: جمعه 18 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 13:47 |



                                                                             

ساعت 8 صبح ...... درب ورودي جنوبي دانشگاه........

بعد از 3 ساعت تو راه ........ آخه پيكان هم شد ماشين........

چونه سر قيمت.... $$$......آغا خيلي گرونه...دانشجويي گوفتن چيزي....

پول و داديم.....درب ماشينو محكم بستم.....گرررووپ

خلاصه كار نداريم ((آخه دير بود در بستي اومدم))
(نكته : به دلايلي خيلي عصباني بودم)

وارد شديم.......

همين كه داشتم از درب ميگذشتم يكي صدا كرد.......آقا بي زحمت..!

من برگشتم گفتم بله بفرماييد؟؟!!!!!!!!

آقا ببخشيد كارتتون...........

من هم كه خودم عصباني بودم و از اينكه دم دانشگاه  كارتم رو ازم بخوان خيلي بدم ميومد با لحني معترض گفتم :

كارتم!!!!! كارتم واسه چي ؟؟؟؟؟؟

مگه چي شده كه كارت ميخوايي؟؟؟؟؟؟؟

حراستي گفت : پس ما اينجا چي كاره هستيم......بايد ببينيم....

من : آخه واسه چي مگه؟ يه دانشجو واسه شما اينقدر ارزش نداره كه كه حتما بايد كارتشو چك كنين.....؟؟؟؟

حراستي : من كار ندارم بايد كارتتو بدي.....

من : اقا اصلا من دانشجو نيستم...اومدم تو دانشگاه با يكي كار دارم...

حراستي : پس برو بيرون نميتوني وارد بشي...... دانشجو نيستي

يه كم جو حالت تهاجمي پيدا كرد......

من : چرا حرف بي ربط ميزني؟......... ميگم كار دارم ديگه....

حراستي يه قدم اومد جلوتر : ببين مواضب حرف زدنت باش  هااااااا

من : مگه چي گفتم آخه اين چه رسمشه ..... تو هيچ دانشگاهيي اينجوري نيست حتي تهرون حتي اهواز ، دانشگاه اصفهان هم بودم خبري نيست. حالا شما چه خبره؟؟ اينجا انگار سازمان سيا آمريكاس ؟؟؟؟؟

حراستي : ببين من كار ندارم من بايد كارتتو ببينم...نميذارم بيايي تو......

خلاصه بعد از قدري بحث و جدل ....... آخرش گفتم............

ولي اين رسم برخورد با دانشجوا نيست بعد كيفمو در آوردم.......

4 كارت تو كيفم بود گواهي نامه ، كارت ملي و خود كارت دانشجويي و يه كارت كتابخونه....همه رو در آوردم بهش گفتم :  ( با يه لحن عصبي) بيا حالا كه به دانشجوا اعتماد نداريد بيا اينم كارت ملي اينم گواهي نامه اينم كارت دانشگاه اينم كارت كتابخونه.. بسه يا هنوز ميخوايي؟..ببين اين من نيستم كه مشكل دارم اين حراست دانشگاس كه به بچها گير ميدن((يعني مشكل از شماست ، كه فكر كنم خودش فهميد))

اينو كه بهش گفتم نذاشتم حرف بزنه .....راهم و كشيدمو رفتم.......

---------------------------------------------------------------------------------------

آخه چرا بايد تو ورودي يه دانشگاه از آدم كارت بخوان............

اصلا اگه يه غير دانشجو كار داشت حق نداره وارد بشه ؟؟؟؟؟؟

سازمان جاسوسي كه نيست.......

آخه ميدونين چيه شايد باورتون نشه همين ورودي به موهاي آدم هم گير ميدن آخه مگه اينجا دبستانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كم مونده بگن برو مامانتو بيار.......

آيا واقعا اين دانشگاه آزاد اسلاميه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شما چي شما از حراستي دم در خوشتون مياد؟؟؟؟؟

به اميد روزي كه اين دانشگاه ها به <b>دانشگاه آزاد اسلامي </b>تبديل بشن!!!!

عشق نگهدارتون


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: دوشنبه 14 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 21:27 |



                                                                             

غروب بود.....................
دلم بد جوري گرفته بود .....................
يکي از ترانه ها اندي رو گوش ميدادم..........(سرنوشت)...........
--------------------------------------------------------------------------------
دل بي روح جنس آهنت را دوس دارم.......
(دل بي روح و از جنس آهن من بودم)
...........گريه کردم.............
دل صاف بي ريايش را دوس دارم........

خطوت در هم پيراهنت را دوس دارم.......
(خطوت درهم ، من بودم)
....و باز.......گريه کردم.............
پيراهن صاف و ساده مثل دريايش را دوس دارم

نگاه با همه بيگانه ات را دوس دارم.........
(بيگانه من بودم)
....و باز.......گريه کردم.............
نگاه هميشه آشنايش را دوس دارم.......

غرورِ سرکش ديوانه ات را دوس دارم.........
(مغرور و سرکش ، هميشه من بودم)
....و باز.......گريه کردم.............
آرامش و لطافتت را دوس دارم.......

تن سوزان مثل آتشت را دوس دارم.......
.....(باز گريستم).....
اي ستاره بي تو من تاريکم ..... بي تو من به انتها نزديکم
وا چه کردم من .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من ميخواستم من و تو ما باشيم ..........اما............
سرنوشت اين بود که تنها باشيم..........................
------------------------------------------------------------------------------------
اي کاش هرگز نبودم تا تو رو اصلاً نميديدم............
اي کاش هرگز تو رو نميديدم تا يه روز مجبور نبودم از تو جداشم
شايد هميشه سرنوشت بهترين هارو انتخاب ميکنه
شايد تو بهتريني ......من.............
و شايد و شايد و شايد................
هميشه دوستت دارم........اما بگذار در تنهاييت هميشه تنها ترين باشم
هرگز فراموشت نميکنم .................
آنچنان فراموشم کن که انگار هرگز مرا در خاطر نداشتي .............
و باز گريستم..........

نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: شنبه 12 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 21:37 |



                                                                             

ساعت 7 بعد از ظهر بود.....
تازه از سر کلاس اومده بودم......يه راس رفتم نشستم پاي سيستم
خسته.....گشنه....و...قات ...قات...اصلاً حوصله نداشتم
داشتم با سيستم کار ميکردم....که....تلفن زنگ زد...::
گفتم : الو بفرماييد....!
((پشت تلفن صدايي کاملاً صاف و زيبا و لهجه غليظ فارسي)))
صدا : الو ببخشيد با Mr.Lover کار داشتم...هستن؟؟؟؟؟
اونو نشناختم .. .
با تعجب پرسيدم ::بله خودم هستم بفرماييد ...شما!!؟؟؟؟
صدا : حالا کارت نباشه من کيم....فقط بپر خوش تيپ کن بيا دم کوچه منتظر يه ماشين خوشکل سياه......ok؟؟؟؟؟
من : آخه ..آخه يعني چي ؟؟.!!!!! ..شما؟؟؟؟
فقط زود باش فعلاً بي خي من کيم....باي تا 3 Min ديگه......
من : الو..الو.....وا الوووووو.. .!!!..
اما تلفن قطع شد.....
من هم نميدونستم چي کار کنم با خودم گفتم : شايد بروبچ دارن با ما شوخي ميکنن بريم آماده بشيم بينيم کيه........
تو سه سوت آماده شدم رفتم دم در......
چند لحضه گذشت ديدم يه 206 سياه با سرعت تقريباً 120 ~ 130 بهم نزديک ميشه...نگاهم رو دقيق تر کردم!!!!!
يه نفر با هيکل درشت و پيرهن زرشکي پشت رول.. همراه با دو نفر سرنشين به اين طرف ميومدن..
نميدونستم که همين ماشينه يا نه؟؟؟؟
به هر حال منتظر شدم.....!!!!!
وقتي ماشين به 50_60 متريم رسيد سرعتش رو کم نکرد که واسه.....
به همين خاطر مطمئن شدم که اين سوژه من نيست...
روم رو برگردوندم.....به پياده رو برگشتم... تو همين لحظه بود که يه صداي وحشتناک ترمز رو در 0.5 متري خودم احساس کردم
برگشتم... ........
دقيقاً مقابل درب جلو سمت راست وايساده بودم ....شيشه دودي بود ...چيزي نميديدم...چند ثانيه گذشت......شيشه آروم پايين اومد..........
راننده برگشت گفت : ........ Hi Mr.Lover .....افتخار ميدي ؟؟
خوب به چهره توجه کردم...ديدم إإإإإإإإإإإإإإإإإإ .....اين که کميسر خودمونه...
من هم تريپ کردم و گفتم :. ...... Yes,commissar.....خيلي هم خوشحال ميشم
خلاصه....پريديم بالا تا اولين آرتيس بازي رو با کميسر نيکو تجربه کنيم........
يه نما از وظعيت ما و ماشين و نحوه حرکت >>>>>>>
راننده که شرح احوالاتش رو دادم....
من با تيپ يه دست سورمه اي و...(((به دليل مسائل امنيتي از بيان تيپ کامل Mr.lover خوداري ميشود )))
دو نفر سر نشين عقب يکيشون تيپ لي ، هيکلي و با رنگ پوستي تيره .....
اون يکي هم با شلوار راسته...کلاه به سر و پيرهن آستين کوتاه کرم ....
(((از دوستان کميسر بودن بعد که فهميدم بلاگر نيستن و از کرج اومدن))))
و يه ماشين سياه رينگ اسپرت با يه باربند خفن و صداي نوار Alex که صداش تا شعاع 300 متري شنيده ميشد.....
مسير حرکت ::: کاملاً زيگزاگ<< 878787878>> گاهي هم در مسير مخالف ....
بعد از تقريباً 20 دقيقه آرتيس بازي دم در يه پيتزا فروشي متوقف شديم( ترمزخشکه)
همه با قيافه هاي خفن به سمت پيتزا فروشي..... ......
يه ميز 4 نفره......و سفارش 4 پيتزا...4 ساندويچ....ع نوشابه.......
ساندويچ ها خورده شد......نوبت پيتزا هاااااااا .......
همه با قيافه هاي ((گرسنگان آفريقا )) به جون پيتزا ها افتاديم.....
صحنه خوردن :
يه تيکه پيتزا رو بلند کرده تا ارتفاع 0.5 متري بالا آورده تا شايد از دست کشش پنير رها بشه..((همراه با شليک خنده ما 3 نفر )))
نفر دوم: يه تيکه پيتزا تو دهنش و پنيري که چشماي آدم رو از دهن پسره تا ظرف پيتزا هدايت ميکرد .....
و نفر سوم که ديگه چيزي از پيتزا باقي نذاشته بود((حپل حپوو ))
من : هنوز نصف پيتزا رو داشتم((تلاش براي بقاء حيات ))(من عموماً آروم غذا ميخورم)
چشماي از کاسه بيرون زده سه نفر ....خيره به پيتزاي من
ديدم اگه دير بجنبم ...... همش رو از دست دادم.......
يکي يه لقمه به همه دادم تا حداقل به بقيش برسم((توجه به بخشندگي Mr.lover ))
در آخر نوشابه ها تموم شد..بجز نوشابه نيکو..هر کي با يه ني نوشابه ..حمله به طرف نوشابه نيکو. .....
خلاصه در آخر هم يه 10 CC باقي مونده به خودش رسيد.....و پايان بخور بخور..
بروبچ حساب کردن ....ما هم حالشو برديم.......
دوباره هر چهار نفري پريديم تو ماشين .......
نوار روشن.....گوپ ديس گوپ ديس......
شيشه ها نيم باز...عينک دودي در شب .....
و يه حرکت جانانه که فک کنم آسفالت پشت سرمون ترکيد.. .......
با سرعت 150 به طرف پارک دولت و آرتيست بازي هايي که همه از ترس به کنار جاده ميرفتن...
يه ترمز خشکه پشت يه پيکان =کنار کشيدن پيکان
ادامه راه ...زيگزاگ .... ويراژ .....حمله به سمت عابرين کنار خيابون
هوووراااااااا.....هووواهوااووووههووو.....چر.......عييييووووووعيييووووووو
بر گشت و حمله به طرف پل سوم سرعت...140
حالا ما بچه ها کجا بوديم نيم تنه از پنجره ها آويزون.. .....عييووووعيييووو
چند بار هم از پنجره افتاديم بيرون.....دوباره پريديم بالا و از نو.......
((اورح بوت کاماندووي)))................
ديگه زياد طولانيش نکنم يه چند جا واساديم...واسه عکس گرفتن.....
بعدش هم يه راس به طرف خونه.. ..
در آخر وقتي به مقصد رسيديم از ماشين پياده شدم و گفتم :::
نيکو جون حالا اين قضيه بيرون رفتنو پيتزا ها واسه چي بود ؟؟؟؟
و از جوابي که کميسر داد واقعاً خوشحال شدم ::
Lover جون اول اينکه بهت گفته بودم ميخوام بيام سراغت ...دلتو واکنم....
دوم اينکه واسه هارد خدا بيامرزم خيلي ناراحت بودم ..قات زده بودم ..آخه هارد سيستمم سوخته ... بيکاري زده بود به سرم.......
البته واسه اون دوميش ناراحت شدم.. .
از کميسر جون و اون دوتا جوون کرجي خداحافظي کرديم و تمام... ....
خلاصه اون شب خيلي خوش گذشت....
نه به اون بي حالي اولم نه به او سر حالي آخرش.....
به خودم گفتم :
کي بشه يه ميتينگ دسته جمعي را بندازيم با همه بروبچ ((البته مختلط)) با يه اتوبوس...البته نه رانندگي نيکوو... ...
پس تا يه ارتيس بازي باحال ديگه.......
...................عشق نگهدار همتون....................

نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: پنجشنبه 10 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 22:44 |



                                                                             

بچو سلام...........(((لطفا دزفولي خوانده شود)))
به قول يکي اَي بچون خمو: دارم بپُکُم....مخم کتي دزپيلي قسه کنم.......
نم اچه اي روزگار امروزه ايتوور بيسه......بابا آدم وخ نمکنه سرشه هم خارنه....

چطور.؟. الان بگوومت.......
بابا سحري که اخو بورسم خو خودش خودويي ديره وُ زيتري رووم سر کلاس ايسو چه دانشگا بوو چه مدرسه ........
ار هم دير رسيدي خو يا پا دفتري يا مِ دانشگا واحدِ 20 هزار تمن حذف بوو.....
ايسوو قيمت ايانَ بوو......تا اته برسم حوش دِ إ واويلا دبيو رو سي حوش چي خِر..

اتَ بعدش (((هِنو مالا دوشککن که بگووم))
چي که خُوَردم اوممَ نشسمَ پا طروحي اي وبلاگ تا ساعت هزار نسه بيدمَ پاش خو جامنا هردم يَ اِروور بدهَ........

ايسوو که وارسه ..!!..بينم واويلا ساعت ندارم......دبيو اتَ گرد دما ساعت (((به روش کاملاٌ مخفي Mr.Lover))) خلاصه هوُ 1 ساعت جور بيس خو هم قيمت......

آغا تا رفتيم سر خط هني وبلاگ درس نکوردمَ !!! چت پي بروبچ......آغا خلاصه 56مينتس چتسم.....ايسو چنتا موندَ 4 تا دگه.... اي واويلا هم چه بدبختيَ......
آغا دسي کوردم......
اندو 1 ساعت جوور ((پي بدبختي...خو پيل ني جامنا)).....

ايرَ اصلاً ياهوو نگُشيدم..... زيتري رفتم ...... وبالاخره موفق بيسم.....اما چا کمِ ميارم.....اندوو ياهووو......
خلاصهَ نشسم پي بچو چت.....اتَ ايسو اَيلا تلفو زنگ زنه الو فلاني ويستس؟؟ گُومِش آ ويستس ... آليِ براياش........
اَيلا پي بچو چت... ايلا پي تليفوو......تا تلفوو دسمَ بينم زنگَ بزنن ......
گُومش اَر موننَ مخاسن گوش ويستَ ني ايسو که بينم يکي اَ بچون که خودم گفتمشَ بيو........مَم زرنگي کوردم :::

گُووش حموم .. گُووش حموم.!!!!!!!
بدبخت اندو رفتَ..........
خلاصه اقدر چت کوردم تا.... چه ؟؟هم ديسي.......نرسيدم هم سي هيچ کو اَ بچو کامنت ونوم.....
ايسو ساعت چندَ ؟؟؟ 9 شوو
ويلتي سوبا و رووم سر کلاس هني نه چيام خوندم نه رختامَ ششتمَ.........
خلاصه دگه عاجزتو نکنم تا ساعت 1 شوو پي بدبختي کل کارامَ قَلي پلي وارندم....
درس هم خو خدا رحمتش کنه.................
خلاصه مي اي روزگار آدم نمفمَ کي روز ، شو ببوَ........
اَ کل بچووني هم که دوشو يکتي بي خداحافظي ديسي کوردم هميچو ببخشي بکنم و حتي ابچوني هم که دوشو پي کلشو دروو دامَ ، گفمَ ويست نيسم هم ببخشي تن خدا.....((البته اوشو خو اي ببخشي نمبينن))
چند روزَ هم که سي رفيقو خودم هم کامنت نوندومَ...هم ببخشي اما بوخودا وبلاگاتونَ بخونم ....... دس کلتو درد نکنه......

خلاصه اي ولا به کُلتو ..... کلتونَ هم دوس دارم

نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: چهارشنبه 9 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 14:56 |



                                                                             

امروز قرار بود يه مطلب کمدي واستون بنويسم اما....نشد.حالم خيلي گرفته خيلي ناراحتم ديگه از همه چيز خسته شدم دوست داشتم ميشد همه خستگي ها و ناراحتيام رو بگم اما حيف که اينجا هم نميشه!!!!!!
تو همه اين دنيا يه دل هم واسه ما پيدا نميشه که باهاش درد و دل کنم.....


طرف سخنم با توست با تويي که ميدونم هيچ وقت اين وبلاگ رو نديدي و هيچ وقت نخواهيي ديد. چيزايي که اينجا مينويسم هميشه واسه توست و ميدونم که تو هيچ وقت اونا رو نميخوني.........

هيچ وقت هيچ کس صادقونه به پاي حرفام ننشست , هيچ وقت هيچ کس رو دل زخم ديده من مرهم نذاشت ...شايد واقعاٌ هميشه مقصر منم شايد هميشه بي وفايي از منه و شايد اوني که هميشه گناه کاره من باشم......

واقعاٌ نميدونم اما همه بعد از مدتي با من بودن , منو رها ميکنن پس تا قبل از اينکه تو هم با ناراحتي منو رها کني من تو رو رها ميکنم و به گردباد سخت روزگار ميسپرمت شايد گردباد روزگار بهتر از من حرمتت رو نگه داره..!!!...

تو رو رها ميکنم به خاطر خودت شايد اگه تو هم با من باشي مثل خيلي هاي ديگه تو زندگيم , تو هم از من خسته بشي , و من نميخوام خستگي تو رو ببينم نميخوام روزي رو ببينم که تو هم ديگه منو نميخوايي.ميخوام حداقل به اين اميد زندگي کنم که کسي اون ور دنيا هست که هنوز منو دوست داره.....و هنوز يکي هست که اگه بميرم واسم زار زار گريه مي کنه...

به اين اميد زنده ام تا روزي که هنرنمايي ما هم تو اين زندگي تموم بشه.....

............زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست............
..........هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود.........
.....................صحنه پيوسته بجاست.....................

دوستان بلاگر
از اينکه به درد و دل هام گوش داديد ازتون ممنونم....شما رو هم با اين چرندياتم ناراحت کردم.......اما چه ميشه کرد اينجا تنها جايي بود که ميتونستم يه ذره فقط يک ذره از غم هامو بگم.........

سعي ميکنم از اين به بعد ديگه مطلب جالب بنويسم"""""""""""""""

عشق نگهدارتون...........


نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: جمعه 4 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 11:55 |



                                                                             

سلام به همه بروبچ دزفول نت..................................
اين مطلب رو که ميخوام بگم يه اعتراض به همه اون هايي که دارن بچه هاي دزفول نت رو بهم ميريزن و به عبارتي دارن وبلاگ هارو يکي يکي مي کشن.... ..
آخه چتون شده بچه ها..... ......چرا بعضي ها راه افتادن تو وبلاگ ها و هر کدوم با استفاده از يه نشونه که اون رو امضاي خودشون کردن به جون بچه ها افتادن..
اين روزا تو هر وبلاگي که سر بزني ميبيني که داره به يه نفر توهين ميشه.... ..
آخه چرا اين جمع دوستانه داره خراب ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.....آخه چرا هي بايد واسه اينو اون کامنت هايي دور از شخصيت بزارن؟؟؟ ؟؟؟؟
اصالتتون کجا رفته؟؟؟ ؟؟چرا تا يه دختر يا يه پسري واسه جنس مخالف يه کامنتي ميده اين همه مسخره بازي راه ميفته...... .......
آخه چرا تو وبلاگا داره به خانوما توهين ميشه ؟؟؟ چرا به بعضي از آقايون تهمت اين رو ميزنن که شما فقط واسه ............ داري وبلاگ مينويسي؟؟
چرا بعضي ها اينجارو با سر چار راه 30متري عوضي ميگيرن؟؟؟
مگه يه خانوم تو اين بلاگستان نميتونه چند کلمه بنويسه ؟؟مگه يه دختر تو بلاگستان چه گناهي کرده که اين جور شخصيتش رو زير سوال ميبرن؟؟؟ تا يه چيز ميگه همه ميريزن سرش که تو الي و بلي ؟؟؟؟؟
تو وبلاگ مينويسي؟ خوب اون هم دوست داره وبلاگ بنويسه . تو واسه همه نظر ميدي؟ خوب اون هم دوست داره واسه بقيه نظر بده.............
آخه معرفت هم خوب چيزيه.....آخه چرا اومدين و هي دارين مردم آزاري ميکنين؟؟
واقعاٌ آبروي هرچي دزفوليه بردين.....يعني اين دزفول اين قده نا امن شده که يه دختر تو وبلاگ شخصي خودش هم نميتونه حرف بزنه؟؟؟؟
واقعاٌ که مسخرس.....................
حتي بعضي از جاها به آقايون بلاگر هم رحم نميکنن به اونا هم تهمت و بد دهني ميکنن!!!!!!!!!!!
اين روزا ميبينيم که يا بعضي ها دارن کنار ميکشن يا بعضي ها ديگه از بس بدو بيرا شنيدن ديگه تو چت هم جواب آدم رو نميدن....خوب حق دارن ديگه.. واقعا خودتون رو به جاي اوني بذارين که حالا در موردش هي بدو بيرا بگن چه حالي بهتون دست ميده؟؟؟؟
وقتي ديشب ديدم که يکي از بروبچه ها از نامردي بعضي از آدما تو اين بلاگستان ميگفت خيلي ناراحت شدم آخه چرا يه پسر بايد با يه دختر تو اين جمع عمومي (بلاگستان) اينجوري حرف بزنه؟؟؟؟
اصلاٌ ميدونيد واسه چي اين بلاگستان را افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه اين راه نيفتاده که هرکي بياد و هر چي بخواد به همه بگه , اينجا رو گذاشتن که آدم بياد مطالب خودش رو بنويسه حالا چه درد و دل باشه چه يه موضوع علمي و يا هر چيز ديگه................
واقعاٌ آبروي هرچي پسر تو اين بلاگستان هست بردن....
من از همه دوستان خواهش ميکنم که لطفاٌ از اين به بعد سعي کنيم دوباره مثل قديما بياين باهم دوست باشيم ..... بياين تا همه باهم مهربون باشيم...اين قدر بهم گير ندين ....من يکي که ديگه دارم از اين بي روحي بلاگستان خسته ميشم .
در ضمن من از مديران دزفول نت خواهش ميکنم که لطفاٌ اگه ميتونن به اين دوستان مردم آزار يه تذکري بدن.... ..آخه از دست دادن اين جمع دوستانه خيلي حيفه...
اگه بد دهني کردم از همه دوستان معذرت ميخوام آخه خيلي عصباني بودم خلاصه منو ببخشيد.... .............
------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط: Mr.Lover ؛ در تاريخ: سه شنبه 1 اردیبهشت1383 ؛ ساعت: 1:33 |